ميخورم . پس سنگى از روى صحرا برگرفت و بند قفل بشكست .
چون سر صندوق برانداخت ديوى رجيم « 554 » و پتياهءى [ 372 ] عظيم از صندوق برآمذ و گريبان سوار بگرفت و تيغ او بركشيذ و گفت اى نادان ظالم صذ هزار فتنه از وجود من در عالم ظاهر شذه و بيور « 555 » [ 373 ] هزار آدمى از عقيله « 556 » من ببند بلا افتاذه سليمان مرا درين صندوق حبس فرموذ تو اطلاق « 557 » كردى سزاى آنك فتنه را بيذار كنذ و ديو را زنجير [ 374 ] بگشايذ جز كشتن و معدوم گردانيذن نيست سوار در دست او عاجز شذ و متحير بماند و بر شكستن بند صندوق ندامت و تأسف مىخورد نافع و ناجع « 558 » نمىآمذ ديو را گفت اى آزاذمرد چندين سالست تا تو در اين زندان تنگ محبوسى منت رهائى داذم [ 375 ] و درين گور تاريك مرده منت زنده كردم . سزاى من آنست كى مرا بكشى كرم و آزاذمردى و مروت و فتوت كى برين دستور باشذ . ديو گفت كسى را كى از براى صلاح عالم و آسايش بنى آدم در حبسى تنگ و زندانى تاريك احتباس « 559 » فرموذه باشند و اگر خلاص او از آنجا ممكن گردذ مزاج جهان تباهى گيرذ و كار جهانيان فساد پذيرذ كسى كى بانفكاك « 560 » او از آن بند راضى [ 376 ] بوذه باشذ و در اطلاق او از آن حبس ساعى به آتش ببايذ سوخت و به دريا بايذ انداخت در ميان مناظره و محاجات ايشان پيرمردى از راه پيذا
شرح
( 554 ) - رجيم : سنگسار كرده شده و راندهشده ( انندراج ) .
( 555 ) - بيور : بمعنى ده هزار است ( انندراج ) .
( 556 ) - عقيله : پاىبند و رسن ( غياث اللغات ) . ريسمانى كه بدان ساق شتر را بندند . در علقه آن اعلاق و عقيله آن عقايل فرومانده بود ( تاريخ يمينى ص 264 ) چونكه عقل تو عقيله مردم است . آن نه عقل است آنكه مار و كژدم است ( مولوى ) .
( 557 ) - اطلاق : بالكسر ، از بند رها كردن بندى را ( انندراج ) .
( 558 ) - ناجع : كارساز - مؤثر ( المنجد )
( 559 ) - احتباس : بالكسر ، بازداشتن و بازداشته شدن ( انندراج ) .
( 560 ) - انفكاك : آزاد شدن ( انندراج ) .
هامش
[ 372 ] - ملك : پتيارهء
[ 373 ] - مر : شذه بود و صد هزار
[ 374 ] - ملك : ديو را از زنجير
[ 375 ] - مر : مطلق
[ 376 ] - ملى : از آن راضى