من اراد خير الدارين فليلزم حرفته « 537 » پاس داشتم و ذره از حرفت خويش انحراف ننموذم و كشاورزى شغلى محمودست و پيشهءى [ 354 ] مرضى از آنجهت كى بدانهء كى [ 355 ] او در زمين پاشذ طيور آگنده حوصله گردند و چون پرورش يابذ و بحصاد « 538 » رسذ بسيار جانوران از خلق خذا بذان آسايش يابند و از آن حرفت غافل ماندن و در آن صنعت تكاسل ورزيذن شر [ 356 ] و خذلان را بخوذ راه داذنست و بغى و طغيانرا بر خوذ درگشاذن و سره گفته است حكيم :
بيت
كشاورز و آهنگر و پاىباف « 539 » * چو بيكار مانند سرشان بكاف « 540 »
اكنون پذر من مرا وصيت كرد كى ازين حرفت اعراض منماى و با خذا و خلق او راستى كن كى دانادلان و روشنروانان چنين گفتهاند كى اگر برزيگر با مالك راستى كنذ [ 357 ] چون برق بر صراط بگذرذ [ 358 ] و من شما را همين وصيت ميكنم اگر قبول كنيذ خذاى شما را سعادت دهذ و نيكبخت گردانذ و اگر نكنيذ بر من عاصى باشيذ و بر پروردگار خويش طاغى و باغى « 541 » .
شعر
اگر قبول كنى دست بردى و جستى * ز پاى بند طلسمات نفس انسانى
و گرنه مورد اين لقمه راست آماذه * بخانگاه خرذ معدهاى [ 359 ] لقمانى
و وصيت اعظم و نصيحت اكبر من آنست كى صندوقى
شرح
( 537 ) - هركه خوشى هر دو سرا را ميخواهد بايد پاىبند پيشه خود باشد .
( 538 ) - حصاد : درودن زراعت .
( 539 ) - پاىباف : جولاهه و بافنده را گويند .
( 540 ) - كاف : فعل امر از مصدر كافتن بمعنى شكافتن .
( 541 ) - باغى : نافرمان و از اطاعت بيرونشونده ( انندراج ) .
هامش
[ 354 ] - ملك : پيشهء
[ 355 ] - ملك : كه
[ 356 ] - مر : شوم .
[ 357 ] - مر : كردى
[ 358 ] - مر : بگذشتى
[ 359 ] - ملى : معدهاء