بلند بدان و قيمت آن گوهر بىقيمت بشناس و نيك نرم بحيا و شرم و با آهستگى و آزرم بر بالين او نشين
شعر
فاعرقن من حملت عليكن النوى * و امشين هونا فى الازمة خضعا « 517 »
كنيزك بر مقتضاى [ 317 ] اشارت حورپيكر بذان مهم مبادرت نموذ و وصيت خورشيذ رخ را مقتدا ساخت بر بالين جوان آمذ و آهسته فرونشست خواب محنت رسيذه سبك باشذ و نعاس بلا كشيذه با هراس از ورود بلايا انديشذ و از هجوم حوادث ترسذ نبينى خرگوش را كى اضعف حيواناتست از هراس مهارشه « 518 » سگان [ 318 ] و از بيم مبادهه « 519 » گرگان ديذه باز كرده خسبذ و چشم بازگشوذه غنوذ بازرگان بچه از تصعد انفاس و تحرك اقدام كنيزك از خواب درجست و همچون هراسيذه دست بتوبره برد [ 319 ] تا حال كرباس چيست چون برقرار يافت ايمن شذ كنيزك گفت دختر شاه بحضور تو درين قصر اشارت ميفرمايذ بىتوقف روانه بايذ شذ و فرمان را انقياد نموذ و مثال را ارتسام « 520 » واجب [ 320 ] داشت و چون به حضرت رسيذ و در مواقف خدمت بايستاذ حورى را ديذ در صورت انسان و پرئى يافت در كسوت آدمى و چون زبان مقال از دهشت لال يافت [ 321 ] به زبان حال گفت :
بيت
اى در ره عشق از تو بهر منزل سور * يزدان چو تو [ 322 ] هرگز نسرشت از گل حور
شرح
( 517 ) - بزرگى و كرم كنيد آن را كه جدائى و دورى از ياران او را بسوى شما كشانيده است و بسى آرام و نرم و فروتنانه گام برداريد .
( 518 ) - مهارشه : بالضم . بر يكديگر برانگيختن سگان .
( 519 ) - مبادهه : ناگاه گرفتن كسى را .
( 520 ) - ارتسام : فرمان بردن . نقش بستن و صورت بسته شدن ( كشف اللغات ) .
هامش
[ 317 ] - ملى : مقتضاء .
[ 318 ] - مر : كلاب
[ 319 ] - مر : برزد
[ 320 ] - مر : مطاوعت واجب
[ 321 ] - مر : پس در آن مقام زبان مقال از دهشت لال بوذ
[ 322 ] - ملى : چتو