نان و كليچه و حلوا و روغنى و خوردنيهاى ملون از براى كى گرد كردهءى زن گفت اين لحظه اين جوان از راه بيابان رسيذ و او را واقعهءى [ 270 ] افتاذه است و داهيهءى « 482 » [ 271 ] روى نموذه و دزدان و راهزنان [ 272 ] او را رنج رسانيذه و هرچه داشته يغما [ 273 ] كرده قدرى زر با وى مانده بوذ من بستذم و از براى او كى همين لحظه به راه ميروذ اينچ مىبينى ترتيب كردم تا نفقات سازذ و درين مساعى كى نموذم متوسل بوذم به حضرت خذاى تا مرا و ترا درجات بهشت كرامت كنذ كى فرومانده و غريب بوذ .
شوهر گفت سره « 483 » كردى و از بازرگان بچه تمهيد « 484 » عذر [ 274 ] كرد بر انچ از سر ضجرت « 485 » و حميت با زن گفته بوذ بازرگان بچه با خوذ گفت [ 275 ] اكنون چون من اينهمه بزر خريذهام در توبره بايذ نهاذ پس دست كرد و گرده و كليچه و حلوا و انواع لوت « * » جمله [ 276 ] در توبره تعبيه كرد و زخمهاى گوشت [ 277 ] از وى برمىكشيذ و در نان تنك مىپيچيذ و در توشهدان مىنهاذ جمله برگرفت و بسعادت بيرون آمذ و زنرا با شوى و معشوقه بگذاشت .
عجز
اى دوست برفتى و نگفتى ما را
پس چون بذان نفقه استظهار يافت و بذان توشه واثق شذ گفت اين كرامت هم از نتيجه عقلست كى اگر عقل را كار
شرح
( 482 ) - داهيه : سختى زمانه و حادثه و كار بزرگ ( آنندراج ) .
( 483 ) - سره : هر چيزى نيكو و راست و بىعيب ( برهان قاطع ) .
( 484 ) - تمهيد : عذر گسترانيدن ( آنندراج ) .
( 485 ) - ضجرت : تنگدلى و بىآرامى از غم ( آنندراج ) .
* - لوت : هر طعام لذيذ . طعام در نان تنك پيچيده . تكه و لقمه بزرگ ( ناظم الاطباء )
هامش
[ 270 ] - ملك : واقعهء
[ 271 ] - ملى : داهيهء
[ 272 ] - مر : صعاليك و لصوص
[ 273 ] - ملى : بيغما
[ 274 ] - مر :
اعذار
[ 275 ] - مر : بازرگان بچه قبول كرد و با خوذ گفت .
[ 276 ] - مر : دست دراز كرد و ارغفه و جرادق و كليچات و حلاوى و انواع آن جمله
[ 277 ] - ملى : زخمهاء