بيت
ملك يضم الدست منه غزالة * و يحوز منه السرج ليثا مشبلا « 494 »
بر رعيت مشفق و مهربان و نيكونيت و راستدل و زبان و هيچچيز بر رعيت مباركتر از نيت محمود پادشاه نيست و هرگه كى پادشاه بر طوائف رعايا نيكونيت باشذ اطراف ممالك [ 286 ] معمور بوذ و انواع فتن محجوب و مستور خصب و رفاهت شايع و مستفيض گردد و امن و آسايش بر اقاصى « 495 » بلاد ممالك و اباعد « 496 » ديار مملكت سايه اندازذ و خوش گويذ حكيم
شعر
هرآن نم كز ابر بهاران بوذ * در انديشهء شهرياران بوذ
چو بذ گشت [ 287 ] انديشهء پادشا * نيابذ ز مى نم [ 288 ] بوقت از هوا
و اين پادشاه را دخترى بوذ مصور ابداع بحسن تصوير او گرد تشوير « 497 » بر عارض آفتاب نشانده و مكمل تكوين بتمكين جمال او خاك تقصير بر فرق حور بيخته
بيت
جمال من استغنى به عن تجمل * بوشى فذاك اللابس المتجرد « 498 »
صورت گر جان ز نور خوذ كرد ترا * ورنه چو توئى [ 289 ] ز آب و گل نتوان كرد
شرح
( 494 ) - شاهى كه تخت شاهى به وجودش به خورشيدى نورافشان مىپيوست و زين ازوى به شيرى بچهدار دستمىيافت . ( عدلى شامل چون خورشيد و مهرى كامل چون شير بچهدار ، داشت ) .
( 495 ) - اقاصى : بالفتح و كسر صاد . جمع اقصى ( بالفتح مقصور ) - دورتران .
( 496 ) - اباعد : جمع ابعد . دور تر و بيگانه ( آنندراج ) .
( 497 ) - تشوير : بر وزن تفعيل شرمنده شدن و شرمنده كردن و فارسيان بمعنى خجالت و انفعال با لفظ دادن و خوردن و كشيدن استعمال كنند ( نقل ، باختصار از آنندراج ) .
( 498 ) - او را چنان زيبائى باشد كه بدان از زيورها بىنياز گشته ، شگفتا از آن آراستهء بىآرايش .
هامش
[ 286 ] - مر : عالم .
[ 287 ] - ملك : بد كرده
[ 288 ] - ملك مر : زمين
[ 289 ] - ملى : چتوئى