عقار جمله به من مفوض [ 215 ] گشتى و ازين گونه خيالات بر مثال مفلسان گنجانديش مىپيموذ كى .
بيت
در غرورش توانگر درويش « 440 » * شاذ همچون خيال گنجانديش
با خود حالتى خوش فرونهاذه و زر در قبض « 441 » گرفته و غلام و كنيزك خريذه و اسباب و تجمل ساخته ناگاه سواران پسو پيش او فروگرفتند و او در ميان آن صعاليك چون نقطه در ميان دايره بماند . توبره با كرباس و آنچ در آن تعبيه بوذ از نفقات و غير آن جملهء بستدند . در آن ميان امير - اللصوص را دريافت . خدمت كرد و گفت اى امير اگر قصه من بدانى و از غصه من طرفى استماع نمائى بذينچ با من رفت همانا همداستان نباشى . اكنون هرچ از من بستذيذ شما را استحلال « 442 » نبايذ كرد ملك شما كردم اما گزى چند كرباس در آن توبره تعبيه كردهام كى مرا بذان غرضى بزرگ و فائدهء شگرف متعلق است و بااينهمه پايتابه شما را نشايذ . رد آن واجبدار . گفت چه فائده است كى بذان تعلق دارد بازرگان بچه قصهء خويش و احوال ماذر و تركهء پذر جمله شرح داذ و گفت طرفهتر آنك اين لحظه كى قضاى شما بر من محيط گشت و بلاى شما بر من نازل شذ در ضمير مىگفتم بار خدايا كسى را برگمار كى اين كرباس را باطلسى مبدل كنذ تا من از بلاى فاقه و غصه درويشى برهم شما را برگماشت تا هرچ داشتم از من بستذيذ امير الصعاليك [ 216 ] را بر وى رحمت آمذ و كرباس با نفقات و توبره رد فرموذ و گفت اى بيچاره مثل تو در استدعاء شخصى كى كرباس باطلس مبدل كنذ مثل آن روستائيست كى برنج بدوش مىكشيذ . بازرگان بچه گفت چونست آن « حكايت »
شرح
( 440 ) - در تمام نسخ توانگر و درويش آمده است ( صورت متن اصح مينمايد ) .
( 441 ) - قبض : بر پنجه گرفتن چيزى را ( آنندراج ) .
( 442 ) - استحلال : حلال داشتن و حلال كردن خواستن ( آنندراج ) .
هامش
[ 215 ] - مر : تفويض افتادى .
[ 216 ] - ملى : امير دزدان