تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرائد السلوك في فضائل الملوك ( فارسى ) — صفحة 135

مساهمون:

ص١٣٥
گفت با اين مرده‌ريگان « 418 » چه سازم و بمدافعت ايشان بكذام حيلت قيام نمايم كى اين حصون « 419 » كى ايشان ساخته‌اند هدم « 420 » آن در امكان عقل نامتصورست و قلع آن در قدرت آدمى متعذر پس با درد دل و خون جگر از دكان بدرآمذ ، مارافسائى « 421 » [ 200 ] را ديذ كى مارى چند در سله « 422 » نهاذه و مىگردانيذ با دل گفت قادر شذن بر آن حصار كار اين مارست و تخريج « 423 » آن دزدان عيار از آن قلاع حصين « 424 » پيشهء اين تنين . « 425 » درحال درمى بداذ و مارى بخريذ و در سوراخ موش گذاشت و سر آن سوراخ با رزيز « 426 » و اسرب [ 201 ] محكم كرد . مار چون از سله رهائى يافت سر در سوراخ نهاذ و مىرفت تا بنزديك موشان رسيذ . آن موش كى بشركت [ 202 ] راضى نبوذ و التماس مقاسمت ميكرد با اين ديگر در نزاع بوذ چشمش بر مار افتاذ گفت ثالثى حاكم مىطلبيذى اينك آمذ . آن ديگر جواب داذ كى بشركت راضى نبوذى و صبر نمىكردى تا به آسانى بخوريم و قسمت مىطلبيذى . اينك وقت قسمت ناجز « 427 » [ 203 ] گشت . فردا [ 204 ] پگاه در شكم مار قسمت كنيم . ما نيز بعد از رسيدن صياد بر سر دام بهفتهء ديگر
شرح
( 418 ) - مردريگان : چيزهاى زبون و سقط و كم‌بها ( آنندراج ) . ( 419 ) - حصون : جمع حصن : دژها ، پناهگاهها ( فرهنگ معين ) . ( 420 ) - هدم : شكستن بنا و ويران كردن ( آنندراج ) . ( 421 ) - مارافسا : آنكه مار را افسون كند و بگيرد ، معزم ، افسونگر ( فرهنگ معين ) . ( 422 ) - سله : سبدى كه مارگيران مار در آن كنند ( فرهنگ معين ) . ( 423 ) - تخريج : بيرون آوردن ( فرهنگ معين ) . ( 424 ) - حصين : استوار و محكم ( فرهنگ معين ) . ( 425 ) - تنين : بالكسر و نون اول مشدد مكسور و ياى معروف بمعنى اژدها كه ماريست بزرگ ( آنندراج ) . ( 426 ) - ارزيز : قلع باشد و به عربى رصاص خوانند ( برهان قاطع ) . ( 427 ) - ناجز : حاضر و آماده ( آنندراج ) .
هامش
[ 200 ] - ملك : بدرآمد تا پس كارى برود مارافسائى . [ 201 ] - ملى : سرب [ 202 ] - مر : بمشاركت [ 203 ] - مر : فايز . [ 204 ] - ملك : بامداد