ميكرد و از ضعف تاروپوذ با عقل فرتوت مبارات « 370 » مىپيوست .
پسر چون آن را بديذ گفت اين را باطلسى باز بدليذن مستحيلست اما سخن در آنست كى كس رايگان قبول كنذ يا نه . كرباس بستذ و در بغل نهاذ و عزيمت سفر مصمم كرد و بر جناح تعجيل بيرون آمذ . ماذر گامى چند بر طريق وداع با او برفت و از هيبت فراق فرزند خون ديذه بر چهره مىباريذ [ 176 ] و در ميان گريه مىگفت :
شعر
لا مرحبا بغد و لا اهلا به * ان كان تقريق الاحبة فى غد « 371 »
اى پسر من طاقت فراق تو ندارم و بر جذائى تو شكيبائى نتوانم كرد اكنون ملاقات را وعدهء پيذا كن و التقا « 372 » را زمانى موقت گردان . پسر گفت اگر ترا بر مفارقت من مصابرت « 373 » نبوذى و بر دورى من صبورى ممكن نگشتى مىتوانستى كردن كى ميان جانبين جذائى واقع نشوذ و مسافرت باكراه « 374 » حائل « 375 » نگردذ و مثل تو در تقاضاى [ 177 ] ملاقات مثل آن دو روباهست كى در دام صياد مقيد گشتند [ 178 ] ماذر گفت چونست آن « حكايت »
گفت شنيذم كى وقتى دو روباه كى روغان « 376 » ايشان هزار بار داغ حسرت بر پيشانى سگان تيزتك نهاذه بوذ و تصانيف « 377 » ايشان در انواع حيل هزار صياد چابكدست را خاك حيرت در ديذه افشانده بطلب طعمه و طمع لقمه گرد باغ و راغ و كوه و دشت مىگشتند . ناگاه حلق هر دو بحلقه دام صيادى آويخته گشت و پاى
شرح
( 370 ) - مبارات : برابرى ( آنندراج ) .
( 371 ) - نفرين بر فردا اگر فردا موجب جدائى دوستان است .
( 372 ) - التقا : ديدار كردن ، بهم رسيدن ، يكديگر را ديدن ، همديدار شدن ( فرهنگ معين ) .
( 373 ) - مصابرت : شكيبايى كردن ، غالب شدن بصبر بر كسى ( فرهنگ معين ) .
( 374 ) - اكراه : ناخوش داشتن ، ناپسند داشتن ( فرهنگ معين ) .
( 375 ) - حائل گرديدن : فاصله شدن ، مانع اتصال شدن ( فرهنگ معين ) .
( 376 ) - روغان : روباهبازى ، حيلهگرى ( فرهنگ معين ) .
( 377 ) - تصانيف : جمع تصنيف ، گردآوردنها ، فراهم ساختنها .
هامش
[ 176 ] - ملك : ميراند .
[ 177 ] - ملى : تقاضاء
[ 178 ] - مر : در حباله محنت مقيد گشتند