تاريكتر و از گور ظالم تنگتر . چون حفرهء دوزخ پردوذ و چون توبه اهل معصيت ظلمتاندوذ پاى گوسپند بگرفت و در آن غار كشيذ و پس كار خوذ برفت . اتفاقا [ 163 ] روباهى در آن غار نشيمن داشت . روزگار بر او برآمذه و از صيد بازمانده چون سر از آشيانه بيرون كرد تا طعمهء يابذ كى لقمه چند فروفرستذ ناگاه چشمش بر آن گوسپند افتاد گفت « اصبت فالزم و وجدت فاغنم » « 341 » معبودا سپاس ترا كى لقمهء [ 164 ] بر من فرستاذى و مرا در پى روزى پراكنده نكردى . پس درايستاذ و بكام دل بىمزاحمى و معارضى مىخورد « 342 » [ 165 ] تا جز پوست هيچ نماند درين ميان گرگى بر صحرا مىرفت و قريب بيست روز بوذ تا روى طعام در خواب نديذه بوذ . بغايتى برو گرسنگى [ 166 ] دستيافته [ 167 ] كى اگر مردار [ 168 ] در دهن نهنگ بوذى از موج دريا باك نداشتى و اگر در چنگ شير بوذى از پنجهء او نهراسيذى [ 169 ]
بيت
و كان كذئب السوء لماراى دما * بصاحبه يوما اجال على الدم « 343 »
در آن تكوپوى و جستوجوى حاسه شمش « 344 » نتن « 345 » آن
شرح
( 341 ) - دريافتى پس همراه باش و يافتى پس غنيمت شمار .
( 342 ) - معارض : مخالف ، حريف ، مدعى .
( 343 ) - مانند گرگ ( گرسنه ) تندخوئى بود كه چون خونى بر پيكر يار خود بيند قصد خون او كند .
( 344 ) - حاسه شم - حس بوينده ، قوهء شامه ( فرهنگ معين ) .
( 345 ) - نتن - بافتح ، بوى ناخوش و بد ، بوى گشن ( انندراج ) .
هامش
[ 163 ] - ملك : اتفاق را
[ 164 ] - مر : روزى
[ 165 ] - مر : مىخورد و بىمنازعتى و مناقشتى التقام مىنمود .
[ 166 ] - مر : مجاعت
[ 167 ] - مر : چيره گشته
[ 168 ] - ملك يافته و شيوه آز و شره برو غالب گشته كه اگر مردار
[ 169 ] - مر : و بصفتى سغب برو قادر شذه و بغايتى شره و حرص درو منطبع گشته و بشيوهء آز و گرسنگى برو كارگر شذه كى اگر پدر مرده را دريافتى دوذ از استخوان او به آسمان رسانيذى و اگر برادر كشته در دست او افتادى گرد از گوشت و پوست او برآوردى .