شبان بر چوب تكيه زذ [ 152 ] اتفاق را گوسپندى از ميان گله بر كنار غله رفت و دمى چند برگرفت در مذاق او سخت با حلاوت نموذ و در كام او بغايت شيرين آمذ نيز دندان بر گياه نمىنهاذ و جز غله چيزى ديگر نمىخورد شبان يك دو بار چنانك معهودست « 325 » بانگ برزذ فائده نداشت كى ذوق يافته بوذ و لذت حاصل كرده البته به سنگ و بانگ منزجر « 326 » نميشذ و به تهديد و تقريع ممتنع « 327 » نمىگشت . شبان چنان در خشم شذ كى رحمت نزديك او از كفر بتر نموذ [ 153 ] و غضب نفسانى چنان استيلا يافت كى كظم غيظ « 328 » شرك مىپنداشت از آن جهت تا گوسپند آگاه نشوذ و راه گريز نگيرذ چنان نرم بر خاك برفت كى خاك را آگاهى نبوذ از خفت « 329 » قدم او .
بيت
تمشى رويدا فلو نام الثرى و مشت * عليه لم يعد الوسنان يقظانا « 330 »
و ناگاه چوبدستى بهرقوت كى او را بوذ بر سر گوسپند زذ چوب خوردن و وداع كردن حيات يكى بوذ شبان چون حال چنان ديذ سپاه پشيمانى بر وى [ 154 ] تاختن آورد ، و لشكر ندامت بر دل او شبيخون كرد با نفس خويش در كارزار شذ و گفت :
وخيم « 331 » عاقبتا كى مرا خواهذ بوذ و ذميم « 332 » خاتمتا كى مرا پيش خواهذ آمذ . در خون اين زبانبسته سعى چرا كردم [ 155 ] و حيات
شرح
( 325 ) - معهود : شناخته و ديده .
( 326 ) - منزجر : آنكه بازمىايستد و بازمانده ( فرنودسار ) .
( 327 ) - ممتنع : بازايستنده ( آنندراج ) .
( 328 ) - كظم غيظ : فروخوردن خشم را ( فرهنگ معين ) .
( 329 ) - خفت : سبكى مقابل ثقل ( فرهنگ معين ) .
( 330 ) - چنان آهسته گام مىزند كه اگر خاك خفته باشد و او بر آن بگذرد خاك خفته بيدار نگردد .
( 331 ) - وخيم - بد و زشت و دشوار ( آنندراج ) .
( 332 ) - ذميم : زشت ، نكوهيده ، مذموم ( فرهنگ معين ) .
هامش
[ 153 ] - مر : كى رحمت را كفر تصور مىكرد .
[ 154 ] - مر : بر جان او
[ 155 ] - مر : چرا سعى پيوستم