منطفى شذ و موج غضب او باستماع اين نصايح سكوت يافت گفت چه قضيهءيست تا گزارده شوذ و كذام دعوى تا شنيذه آيذ .
روباه گفت زندگانى ملك دراز باذ ما دو براذريم پذر ما زندگانى بملك ميراث گذاشت و صذ گوسپند بماند . اكنون اين براذر به علت كبر سن و بهانهء تقدم ذات ميخواهذ كى مرا مغبون كنذ [ 142 ] و آنچه فربهتر و آگندهسرينترست برگيرذ و هرچه لاشه و لاغرست و گوشت آن را طعمى نباشذ به من بازگذارذ . ميخواهيم كى ملك ركاب همايون بجنبانذ و خمسى از آن براى مطبخ معمور برگيرذ و باقى على فرائض اللّه ميان ما قسمت كنذ قسمتى عدل و من به جهت آنك او در سن بر من تقدم دارذ اختيار بذو دهم تا هركذام كى خواهذ بردارذ [ 143 ] شير چون ماجرا بشنيذ با خوذ گفت نائره « 307 » جوع من نه از آن صفت ملتهبست « 308 » كى به خوردن اين هر دو منطفى « 309 » شوذ و موج اشتها نه تا آن حد ملتطم « 310 » كى بالتقام « 311 » اين هر دو التيام « 312 » يابذ . مصلحت آنست كى با [ 144 ] ايشان بروم و گوسپندى ده بشكنم « 313 » و بخورم و باقى يا ذخيره سازم يا بحشم و خدم دهم . روباه را گفت گله گوسپند بكدام موضع است و ازينجا تا آنجا چند راهست گفت اينك در حائط « 314 » باغى چرا مىكنند و در چهار ديوارستانى ميگردند قرب چند تير پرتابى راهست . شير با ايشان پاى در راه نهاذ و مىآمذ تا به ديوار باغى رسيذ كى مرغ بدشوارى به بالاى آن پريذى و هيچ علم و نيزه بر كنگرهء آن نرسيذى . روباه براذر را گفت در باغ رو كى ملك برنج ايستاذه است و گوسفندانرا بيرون كن و نگر كى هيچگونه درنگ
شرح
( 307 ) - نائره : آتش و شعله . گرمى آتش و حرارت ( فرنودسار ) .
( 308 ) - ملتهب : سوزان و فروزان .
( 309 ) - منطفى : خاموششده و فرومرده و فرونشانده و نابود و معدوم .
( 310 ) - ملتطم : بضم اول و فتح ثالث ، موج برهمزننده ( آنندراج ) .
( 311 ) - التقام : فروبردن ، اوباردن ، بدم دركشيدن ( فرهنگ معين ) .
( 312 ) - التيام : بهبود يافتن ، علاج شدن ( فرهنگ معين ) .
( 313 ) - شكستن : شكار كردن ( فرهنگ معين ) .
( 314 ) - حائط : ديواربست ، ديوار ، جدار ( فرهنگ معين ) .
هامش
[ 142 ] - مر : گرداند
[ 143 ] - مر : برگيرد
[ 144 ] - ملى كبا