نكنى و به چيزى مشغول نشوى و توقف ننمائى كى ملك در خشم شوذ . روباه از بيم جان بسوراخى كى مار در نتوانستى خزيذن چون موش درجست [ 145 ] و چون در باغ شذ نسيم امن بمشام جان او رسيذ فارغ شذ انگور شيرين مىخورد [ 146 ] و مىگفت :
بيت
نازنينم گر برين آئين بمانذ واى من * ور برين آئين نمانذ من بجستم واى او
چون زمانى برآمذ و اميذ از مراجعت او منقطع شذ روباه گفت اى ملك مىبينى اين توقف و درنگ كى ميكنذ . هم از ظلمت غرض او آنست تا ملك از سر خشم مرا بخورذ و گوسپند همه بوى بمانذ . اگر مثال فرمايذ در روم و بطرفة العينى او را پيش ملك حاضر كنم شير اشارت فرموذ كى برو ، روباه در باغ جست و لحظهءى [ 147 ] درنگ كرد پس بر سر ديوار آمذ و گفت ملك بسعادت [ 148 ] بازگردذ كى ميان ما اتفاق حاصل آمذ و با يكديگر صلح كرديم شير چون آن سخن بشنيذ [ 149 ] برخروشيذ و دشنام آغاز نهاذ روباه گفت اضطراب منماى و دلتنگى مكن . ما هرگز نشنيذهايم كى قاضى بمصالح خصمان مسلمان راضى نباشذ [ 150 ] و اين مثل بذان زذم [ 151 ] تا تو نيز بعقل و صبر اقتدا « 315 » كنى و مدتى رنج بر خوذ نهى و درمى چند بدست آرى و چون من جلادت تو در تجارت ببينم و كفايت تو در معاملت بشناسم مال همه در دست تو نهم و ترا تعليم كنم كى زندگانى بر چه وجه بايذ كرد و درآموزم كى درم چگونه بايذ خورد . پسر چون اين كلمات بشنيذ
شرح
( 315 ) - اقتدا : پيروى كردن ، از پى درآمدن ، تقليد كردن ( فرهنگ معين ) .
هامش
[ 145 ] - مر : مار در آنجا نتواند خزيد و موش را در آن مكان دخول ميسر نشود درخزيد
[ 146 ] - مر : و بيم و هيبت از دل او رخت بيرون نهاذ فارغ شذ و انگور شيرين بدست آورد و بكام دل تناول مىكرد .
[ 147 ] - ملك : لحظهء
[ 148 ] - ملك : بسلامت و سعادت
[ 149 ] - مر : شير چون بر آن كيدت واقف شذ و آن كلمه سماع كرد
[ 150 ] - مر :
كى قاضى از مصالحه خصمان خشم گيرذ
[ 151 ] - ملك : آوردم