ضرغامى « 279 » كى از هيبت او پلنگان روى بصحرا نيارستندى « 280 » آورد و از شكوه او وحوش سر از قفار « 281 » بهامون نيارستندى كرد و سباع « 282 » از قله [ 124 ] كوهسار [ 125 ] بىمثال « 283 » مطاع « 284 » او پاى در كنار صحرا [ 126 ] و جويبار نيارستندى نهاذ .
بيت
يحدى فيربض فى الفلاة وحوشها * و يصيب ارجلهن فى الاقياد « 285 »
روباهى روى بذين ديگر كرد و گفت اى براذر چه چاره سازيم و بر دفع اين داهيه « 286 » بكذام حيلت توجه نمائيم ، گفت دل از جاى مبر و ترس را بخوذ راه مده كى روزگار گاهى نوش چشانذ و گاهى زهر و زمانه وقتى شهد پيشآرذ و وقتى شرنگ « 287 » . [ 127 ]
شرح
( 279 ) - ضرغام . بالكسر . شير بيشه به اين معنى بفتح غلط است ( آنندراج ) .
( 280 ) - يارستن - توانستن .
( 281 ) - قفار . بالكسر جمع قفر بمعنى بيابان بىآب و گياه و زمين خالى .
( 282 ) - سباع - جمع سبع - درندگان .
( 283 ) - مثال : فرمان .
( 284 ) - مطاع : بالضم و عين مهمله . اطاعت و فرمانبردارى كردهشده يعنى كسى كه مردم اطاعت او كرده باشند و مطيع او شوند ( آنندراج ) .
( 285 ) - درندگان در بيابان رام و ماندگار ميشوند و پاهاى ايشان بزنجير كشيده مىشود .
( 286 ) - داهيه . رجوع شود بصفحه 114 حاشيه 266 ) .
( 287 ) - شرنگ . بر وزن پلنگ . مطلق زهر را گويند و خربزه تلخ خودرو كه به عربى حنظل خوانند و خرزهره را نيز گفتهاند و آن درختى است كه برگش بغايت تلخ مىباشد و اگر حيوانات بخورند درحال بميرند ( برهان قاطع ) .
هامش
[ 124 ] - مر : يفاع
[ 125 ] - مر : جبال
[ 126 ] - مر : در حضيض فلات
[ 127 ] - مر : شرنگ بر خوان نهد