ورطهء « 268 » هائل « 269 » و حادثهء مهلك اندازذ بپاى مردى « 270 » عقل و دستگيرى خرذ خوذ را از آن خلاص دهى همچون آن روباه از چنگ شير ، پسر پرسيذ كى چگونه بوذ [ 120 ] آن « حكايت » :
گفت شنيذم كى وقتى دو روباه جان خويش را بحيلت از دام صيادى برهانيذند و حلق خود را بلطائف حيل از قيد حبالهء « 271 » او [ 121 ] اطلاق « 272 » كردند و روى در پرهء كوهى نهاذند و چون برق مىرفتند تا برسيذند بشعبى « 273 » مضيق و در غالهء « 274 » تنك كى بهزار جد و جهد در تنگناى آن موضع يكى بيش نتوانستى رفتن [ 122 ] ناگاه شيرى شكارى بذيشان بازخورد و مفاجا « 275 » [ 123 ] هزبرى « 276 » ضارى « 277 » در مقابله ايشان افتاذ .
بيت
شاكى البراثن فى ارساغه فدع * رحب الجبين عريض الصدر ذيال « 278 »
شرح
( 268 ) - ورطه . بالفتح و فتح طاى حطى . گرداب و هر زمين پست مغاك و زمين هموار بىراهونشان و هر امر دشوار كه روى رهائى نداشته باشد .
( 269 ) - هائل . هولناك و شديد و ترساننده . مشتق از هول .
( 270 ) - پاىمردى - شفاعت .
( 271 ) - حباله . ككتابه . دام صياد . حبائل - جمع .
( 272 ) - اطلاق . بالكسر از بند رها كردن بندى را و گشادن دست به نيكى و طلاق دادن زن را و بىمهار گشتن شتران .
( 273 ) - شعب - بالكسر راه در كوه و گشادگى ميان دو كوه ( نفيسى ) .
( 274 ) - غاله . غال بر وزن فال . سوراخى باشد كه جانوران صحرائى همچو روباه و شغال و كفتار و امثال آنها در آن بسر برند و بچه كنند و غار و شكاف كوه هم گفتهاند و به عربى كهف خوانند ( برهان قاطع ) .
( 275 ) - مفاجا . مخفف مفاجات بمعنى ناگاه . بناگاه درآمدن بر كسى و گرفتن او را .
( 276 ) - هزبر . بكسر اول و فتح ثانى . شير درنده و بضم اول و زاى فارسى چنانچه بعض مردم گويند خطاست ( آنندراج ) .
( 277 ) - ضارى . درنده .
( 278 ) - تيز چنگال پىكج فراخ پيشانى سينهپهن دمدراز .
هامش
[ 120 ] مر : است
[ 121 ] مر : از حباله اسار
[ 122 ] مر . ملك : گذشت .
[ 123 ] مر : مغافصة