آب تجرع « 243 » نمايم بعقوبت چنگال [ 109 ] عقاب گرفتار گردم .
هر برف و باران و تگرگ و صاعقه كى آيذ بر آشيانهء من گذرذ و آن را هيچ وازع « 244 » و مانع ندارم و بااينهمه خوشدلم و اندوه پيرامن من نمىگردذ كبوتر جواب داذ كى هرچه گفتى راستست و مرا بر آن اعتراض متوجه نيست اما نشاط تو از آنست كى اسباب تعيش « 245 » تو جواد « 246 » بىمنت تكفل كرده است و قسمت رزق تو بخشنده بىنكوهش مهيا فرموذه و آنچ مرا اندوهگن [ 110 ] مىبينى همه نتيجهء منت آن دانه است كى آدميان به من مىدهند و آن خانه و آشيانه [ 111 ] كى جهت [ 112 ] من ساختهاند . تو فارغى كى هرگز بار منت هيچكس [ 113 ] سفت « 247 » تو نفرسوذه است و طوق گران امتنان « 248 » ايشان [ 114 ] گردن تو نيازموذه .
بيت
به ناخن سنگ بركندن ز كهسار * به از حاجت بنزد [ 115 ] ناسزاوار
و اين مثل بذان آوردم تا بدانى كى طوق منت بر گردن آزاذ
شرح
( 243 ) - تجرع : جرعهجرعه نوشيدن و اندكاندك نوشيدن .
( 244 ) - وازع : آنچه خداى تعالى حرام كرده است . پادشاه و يا والى كه باز دارد مردم را از محارم . مطلق بازدارنده .
( 245 ) - تعيش . بشين معجمه بر وزن تفعل . بتكلف اسباب معيشت ساختن و طلب كردن آن را .
( 246 ) - جواد بفتح اول و تخفيف واو . بسيار جودكننده . سخى مذكر و مؤنث در وى يكسان است و يكى از اسماى صفات حق تعالى است ( آنندراج )
( 247 ) - سفت . بضم اول و سكون ثانى و فوقانى . دوش را گويند و به عربى كتف خوانند و بكسر اول نيز آمده است ( برهان قاطع ) .
( 248 ) - امتنان . نعمت دادن و منت نهادن ( آنندراج ) .
هامش
[ 109 ] مر : چنگل
[ 110 ] ملك مر : اندوهگين
[ 111 ] مر : و تحمل اعباء آن مشقت كى به جهت آن آشيانه كردهام
[ 112 ] مر : براى
[ 113 ] مر : خلايق
[ 114 ] مر : انسان
[ 115 ] مر : به از منت ز مرد