و ايذا « 234 » فراپيش آيند تا جادهء افادت و استفادت پوشيده نشوذ اكنون مرا از تو سواليست اگر انعام اظهار ارزانى دارى و اكرام [ 106 ] ايراد مثالدهى پرسيذه آيذ . كبوتر گفت فرمان تراست فائدهءى فرماى . [ 107 ] گفت مسكن تو در ميان ايوان و قصور آدميانست و در سايه عنايت ايشان رفاغت « 235 » عيش و رفاهت « 236 » نعمت يافتهءى و چون جهان حلهء « 237 » ستبرق « 238 » از تن بركشذ و چادر كافورفام در سر گيرذ و هوا از آه عاشقان افسردهتر گردذ و ابر كافور بيزى آغاز نهذ و دانها در پردهء خاك پوشيذه مانذ و اشجار و انهار خشك گردذ آدميان بتعهد و تفقد تو ميان دربندند و از آن گندم [ 108 ] كى براى قوت عيال خويش ذخيره كرده باشند دانهدانه بر تو نثار مىكنند نه حمله بازبينى و نه صدمهء شاهين چنين اندوهگين چرائى و كبوذپوش از بهر چيستى در من نگر كى خانه بر شخ « 239 » كوه دارم و چرغ « 240 » و شاهين همسايه و اگر خواهم كى دانهءى بردارم از تصادم حملات جوارح « 241 » جمله اعضاء و جوارح « 242 » من شكسته گردذ و اگر خواهم كى قطرهء
شرح
( 234 ) - ايذا بالكسر و ذال معجمه . آزردن و رنجانيدن ، مأخوذ از آذى است ( آنندراج ) .
( 235 ) - رفاغت . به فتح اول و رابع - فراخ عيش شدن .
( 236 ) - رفاهت . فراخى عيش و ارزانى ( فرنودسار ) .
( 237 ) - حله . بالضم و تشديد لام . بمعنى برديمنى و جامه و ازار و ردا ( صراح ) .
( 238 ) - ستبرق مخفف استبرق ( بكسر اول و فتح ثالث ) معرب استبره و آن ديباى سفت و گنده است مثل اطلس ( آنندراج ) .
( 239 ) - شخ - دامنه كوه و پهلوى كوه و زمين سخت و بلند ( آنندراج ) .
( 240 ) - چرغ . بفتح اول و سكون ثانى و غين نقطهدار - جانوريست شكارى .
مشهور و معروف از جنس سياهچشم و عربى آن صقر است ( برهان قاطع ) .
( 241 ) - جوارح : جمع جارحه - مرغان شكارى .
( 242 ) - جوارح - جمع جارحه . دست و پا و زبان و اندامهاى مردم كه بدان كار كنند .
هامش
[ 106 ] ملى باكرام
[ 107 ] ملك مىفرماى
[ 108 ] مر : كناديج گندم