مغانى « 227 » مىنگريست كبكى ديذ خرامانخرامان كى چون حوريان بهشت بر سر آن سبزهزار تماشا مىكرد و چون نازنينان شبستان فردوس گل و لاله بپاى مىسپرد . در اثناء آن گردش [ 102 ] و در ميان آن نگرش [ 103 ] چشمش بر كبوتر افتاذ اندوهگنى را ديذ جامه سوگوارى پوشيذه و چون وامداران بانديشه فرورفته ، نزديك او خراميذ و چون مضيف « 228 » كريم كى برسيذن مهمان [ 105 ] خرم گردذ او را گرم بپرسيذ و گفت از كجا آمذى و بذين موضع چون افتاذى اندوه مخور و خوشدل باش خانه خانهء تست و ما كهتر و خدمتگار و بچاكرى و خدمتكارى درخور و سزاوار .
بيت
و نحن ابو الضيفان نكرم ضيفنا * بالوان اكرام و انواع انعام « 229 »
كبوتر دعوت او اجابت كرد و با كبك بآشيانهء ايشان شذ و چون شرائط ضيافت با تمام رسيذ و خوان و كاسه از ميان برخاست كبك روى بكبوتر كرد و گفت اى براذر مجالست و مخالصت « 230 » ميان عقلا و موانست و مخالطت « 231 » ميان فضلا از براى مائده نباشذ بل كى از براى فائده بوذ و هراينه چون دو دست بهم پيوندند و دو صاحبدل به يكديگر رسند و ميان ايشان در علمى مباحثتى و مفاوضتى « 232 » روذ نبايذ كى از طرفين بطريق عناد « 233 »
شرح
( 227 ) - مغانى . جمع مغنى بفتح اول . جاى و منزلى كه اهل آن از آن بىنياز گردند . و از آن كوچ كنند . و جاى با اهل و مردمان و باشندگان .
( 228 ) - مضيف . بضم ميم و كسر ضاد . خداوند مهمانخانه مهماندار ( فرهنگ نفيسى ) .
( 229 ) - ما مردمى ميهماندوست و ميهماننوازيم و ايشان را بگونههاى مختلف بزرگداشت و نعمت بخشى گرامى مىداريم .
( 230 ) - مخالصت . دوستى خالص و بىريا - راستى و صداقت - اخلاص .
( 231 ) - مخالطت . آميزش بطور انس و آميختگى با كسى .
( 232 ) - مفاوضت . بالضم و فتح واو و ضاد - باهم برابرى كردن در كار و سخن و جز آن ( آنندراج ) .
( 233 ) - عناد - دشمنى و عداوت و كينهتوزى .
هامش
[ 102 ] مر : ترديد
[ 103 ] مر : و اوساط آن تفريد
[ 104 ] مر :
سوگواران
[ 105 ] مر : كى بنزول نزيل .