بيت
پلنگان [ 61 ] بدندان و شيران بچنگ * توانند كردن [ 62 ] بهر جاى جنگ
و اين مثل بدان زذم [ 63 ] تا تو بر مطالبت مال مصر « 152 » نشوى كى اگر همه به تو دهم فرح مفرط مهلكست ، ترا هلاك كنذ و اگر بعضى دهم راضى [ 64 ] نشوى . پسر گفت اگر فرح با فراط زهر گزاينده است لاشك اندوه بافراط سم قاتلست و اندوه كشندهترست از شاذى و غم مهلكتر از نشاط . نبينى كى كاس نشاط مالامال نوشند و هرگز كس به اختيار تجرع « 153 » جرعهء [ 65 ] اندوه نكنذ از آنجهت كى اندوه مرضيست نفسانى كى از انعدام چيزى عزيز متولد شوذ يا از فوات « 154 » اندوختهء گرانمايه حاصل آيذ و درمان اين با معاودت آن منعدم باشذ با محل خويش يا بازيافت [ 66 ] آن مفقود فائت « 155 » و الا درد سرايت كنذ از دل بجگر و از جگر بروح طبيعى و حيات منقطع شوذ و از قرائن اين مرض واقعهء دهقانست كى دل در پسر بسته بوذ . ماذر گفت چونست آن حكايت :
گفت شنيذم [ 67 ] كى دهقانى بوذ بغايت صالح و امين و متدين . ورعى « 156 » بكمال داشت و سدادى [ 68 ] بىاندازه . املاك و اسباب فراوان ساخته و اعلاق « 157 » و اصقاع [ 69 ] « 158 » بىحد اندوخته
شرح
( 152 ) - مصر : بضم اول و كسر ثانى . آنكه عزيمت كارى مىكند و ثبات و دوام ميورزد بر آن كار .
( 153 ) - تجرع : جرعهجرعه نوشيدن و اندكاندك نوشيدن .
( 154 ) - فوات : نيستى و درگذشتن .
( 155 ) - فائت : فوتشده . درگذشته از وقت . گمشده - گريخته .
( 156 ) - ورع : بفتحتين . پرهيزگارى .
( 157 ) - اعلاق : جمع علق ( بكسر اول ) گرانمايه از هر چيزى . جامه نكو .
شمشير - سپر ( فرنودسار ) .
( 158 ) - اصقاع : جمع صقع ( بالضم ) كرانه و گوشه زمين ( منتهى الارب ) .
هامش
[ 61 ] - ملى مر : گرازان
[ 62 ] - مر : جستن
[ 63 ] - مر : آوردم
[ 64 ] - مر : خشنود
[ 65 ] - جرع .
[ 66 ] - مر : وجدان
[ 67 ] - مر : آوردهاند
[ 68 ] - ملى : بكمال و سدادى
[ 69 ] - مر : اشقاص