و وجه تعيش « 142 » عيال و هزينه اهل و فرزندان [ 51 ] او از آن بوذ كى چون صيد بگرفتى از گوشت او طعمه عيال [ 52 ] مهيا كردى و پوست ببازار بردى و بدرمى چند بفروختى و در وجه كذخذائى خويش صرف كردى بيچاره ازين نكته غافل بوذ و از اين مثل بىخبر .
درختافكن بوذ كم زندگانى * بدرويشى كشذ نخجيربانى
اتفاق چنان افتاذ كى اسبوعى « 143 » او را از شكار [ 53 ] فتوحى نيامذ و هفتهء حلقه دام [ 54 ] او در گلوى هيچ نخجيرى محكم نگشت . رنجوردل شذ و اندوهگين گشت و بجدى هرچه تمامتر بيرون آمذ و بصحرائى كى روباهان طعمه آنجا طلبيذندى و خرگوشان چرا آنجا كردندى [ 55 ] مقدار پنج ارش « 144 » كندهء « 145 » كرد [ 56 ] و سر آن كنده چون روزنى تنگ بهمآورد . غافل ازين معنى كى « من حفر بئرا لاخيه وقع فيه » « 146 » و سنگى بزرگ برابر آن روزن و در محاذات « 147 » آن فرجه « 148 » بچوبكى بر جاى بداشت كى
شرح
بازپس نمىنهاد ؛ هرچند آن نخجير آهنگ كشتنش مىكرد .
( 142 ) - قيد - بند و حبس و گرفتارى و ضبط ( فرنودسار ) .
( 143 ) - تعيش : بتكلف اسباب معيشت ساختن و طلب كردن آن را .
( 144 ) - ارش : بفتح اول و ثانى و سكون شين نقطهدار . مقدارى باشد معين و آن از سر انگشت ميانين دست راست است تا سر انگشت ميانين دست چپ ، چون دستها را از هم گشاده دارند . و بعضى گويند از سر انگشت ميانين دست باشد تا مرفق كه بندگاه ساعد و بازوست و اين اصح است ( برهان قاطع ) .
( 145 ) - كنده : بفتح اول بر وزن بنده . گوى را گويند كه بر گرد حصار و قلعه و لشكرگاه كنند تا مانع آمدن دشمن گردد و معرب آن خندق است و زيرزمينى را گويند كه در صحرا به جهت مسافران كنده باشند و جائى كه در دامن كوه به جهت گوسفندان كنده باشند ( برهان قاطع ) .
( 146 ) - هركه چاهى براى برادرش بكند خود در آن ميافتد .
( 147 ) - محاذات : حاذاه محاذاة و حذاء مقابل شد او را و در برابر وى افتاد .
مقابل و روياروى .
( 148 ) - فرجه : بضم اول و فتح ثالث . رخنه و شكاف و گشادى ما بين دو چيز .
هامش
[ 51 ] - مر : فرزند
[ 52 ] - مر : اطعمهخانه
[ 53 ] - مر : تصيد
[ 54 ] - مر : حبل حباله
[ 55 ] - مر : و بر صحرائى كى متصيد روباه بوذ و متنزه خرگوش
[ 56 ] - مر : بكند .