چون اندك مايه [ 57 ] قوت به چوب رسيذى شكسته شذى و سر حفره بذان سنگ استوار گشتى پس ريسمانى درآويخت و قدرى مردار در سر ريسمان بست و شب تاريك مترصد بنشست تا روباه ببوى مردار در حفره گرفتار گردذ . قضا اقتضا « 149 » چنان كرد و تقدير تدبير چنان ساخت كى آن شب پلنگى از نشيمن خويش بر عزم شكار [ 58 ] بيرون آمذه بوذ و روى هامون در طلب صيد بچنگال ميشكافت و پهلوى زمين از گرسنگى بدندان شره ميدريذ .
بيت
غزا يبتغى نهبا يشف و راءه * ثراء لعل العيش تصفو مشاربه « 150 »
ناگاه حاسه شم او نفحه صياد ادراك كرد و بر سمت آن بوى چون برق برفت ، در حفره افتاذن همان بوذ و سر حفره استوار گشتن همان . صياد از غايت فرح و شدت نشاط [ 59 ] فرق نكرد كى آن صيد پلنگست يا روباه و آن شكار هزبرست يا آهو . بدويذ تا بگيرذ و دست و پايش دربندذ چون بسر حفره رسيذ بتهور بىانديشه سنگ دور انداخت پلنگ بجست و شكم صياد بدريذ و بر شخ « 151 » كوه رفت [ 60 ] و گفت :
شرح
( 149 ) - اقتضاء : درخواست و خواهش . تقاضا و طلب و مطالبه . ادعا و در عربى بمعنى وام بازخواستن است ( فرنودسار ) .
( 150 ) - بجنگ پرداخت و در پى يورش و غارتى بود تا از پس آن دارائى فراوانى بچنگ بياورد شايد آبشخور زندگانى از آن پاك و روشن گرداند . ( مر : تهيا ) .
( 151 ) - شخ : بفتح اول و سكون ثانى بمعنى كوه باشد كه به عربى جبل خوانند و بينى كوه را هم گفتهاند . زمين محكمى كه در دامن كوه و سر كوه باشد خصوصا ( برهان قاطع ) .
هامش
[ 57 ] - ملى : اندكمايه
[ 58 ] - مر : پلنگى بر عزيمت شكار از وجار خويش .
[ 59 ] - مر : شكار
[ 60 ] - مر : پاى بر شخ كوه نهاد