و در حجر « 69 » شفقت دايه انگشت طفوليت مىمكيذ . ماذر بوجود او سخت مستبشر « 70 » و بر چهرهء دلرباى [ 21 ] او بغايت مهربان . چون روزگار برآمذ و كوذك برباليذ و اثر ترعرع « 71 » در سر و قد او پيذا آمذ و آفتاب رشد و نجابت از ناصيه « 72 » اولائح « 73 » شذ و خورشيذ عقل سايهء رشاد « 74 » [ 22 ] بر سر او انداخت و بدرجهء آن رسيذ كى در قوانين تجارت ببصارت « 75 » [ 23 ] پذر اقتدا « 76 » كنذ و در شيوهء بازرگانى انتما « 77 » و اقتفا « 78 » بذو سازذ [ 24 ] .
بيت
و يقفو فى المكارم و المساعى * مواطى نعل والده المقدم « 79 »
شرح
( 69 ) - حجر : بفتح اول يا بكسر اول . كنار و آغوش . پناه و حمايت بستر و پرده .
( 70 ) - مستبشر : بضم اول و فتح ثالث و كسر شين معجمه و سكون راى مهمله .
شادشونده و مژده طلبكننده ( انندراج ) .
( 71 ) - ترعرع : بفتح اول و ثانى و سكون عين مهمله اول و ضم راى مهمله دوم . باليدن .
( 72 ) - ناصيه : بكسر ثالث و فتح تحتانى - پيشانى . جمع آن نواصى . اصلا در لغت بمعنى موى پيشانى است و در زبان پارسى مجازا به اين معنى آمده است .
( 73 ) - لائح : واضح و روشن و تابان .
( 74 ) - رشاد : بدال مهمله در آخر كسحاب - راستى و پيروزى و بسامان بودن و به راه راست بودن ( انندراج ) .
( 75 ) - بصارت : بالفتح و فتح راء - بينائى و بينائى دل و بينا گرديدن و دانستن ( انندراج ) .
( 76 ) - اقتداء پيروى كردن .
( 77 ) - انتماء : بكسر اول و ثالث به كسى نسبت يافتن . كمال اسمعيل گويد :بجز به خدمت تو بنده انتما نكند * بهركجا كه پژوهش رود ز اصل و نژادو بمعنى افزون شدن و باليدگى نيز آمده است . در اينجا معنى اول مراد است .
( 78 ) - اقتفاء : بالكسر - از پى رفتن و برگزيدن و بازدوختن - در عبارت متن معنى اول مراد است .
( 79 ) - و در بزرگواريها و كار و كوشش پا بر جاى پاى پدر نهاد و راهوروش پيشين او را دنبال كرد .
هامش
[ 21 ] - ملى : دلرباء
[ 22 ] - مر : سعادت
[ 23 ] - مر : ببدايع صنايع
[ 24 ] - مر : و انتما و اقتفا در آن شيوه به دو سازد .