بخويشتن بايستد كه اندر چيزى « 1 » نايستد و ايشان قسمت نپذيرند « 2 » ، نه سياهى بود و « 3 » نه سفيدى ، و نشايد كه بايشان « 4 » اشارت بود ، و برابر حسّ بوند ، و حسّ ايشان را اندر يابد و قسمت بپذيرد « 5 » ، و باصلهاى گذشته بايد كه چرايى [ 1 ] اين بدانى ؛ و اگر قسمت پذيرد « 6 » جسم بود ، و آنجا معنى جسمى بود كه هم سپيد را بود و هم سياه را ، و خاصّيّت سپيدى و سياهى آن « 7 » چيز « 8 » ديگر بود جز آن « 9 » معنى جسمى كه بوى خلاف « 10 » نيست ، و سياهى چيزى بود « 11 » جز از قسمتپذيرى [ 2 ] ، و قسمتپذيرى جسم را بود ، و سياهى خود سياهى بود . پس سياهى اندر جسم بود نه بيرون از جسم .
و شكلهاى جسمها نيز اعراضاند ، زيرا كه يكى جسم بود چون موم كه وى موجود بود و شكلهاى مختلف پذيرد ، و اگر جسمى بود كه شكل وى از وى زايل نشود چون آسمان ، از آن بود كه جسم را آن شكل عرضى « 12 » لازم بود ، و اصل شكلها دايره است ، و دايره موجود است ، زيرا كه ما « 13 » دانستهايم كه جسمها موجوداند ، و جسمها دو گونهاند :
هامش
( 1 ) چرايى بمعنى علت است : « اندر چرايى پيوستن نفس بجسم » ( زاد المسافرين چاپ برلين ص 314 ) و علت چرايى بمعنى علت غائى است : « ماندست ما را سخن گفتن اندر علت تمامى عالم كه آنست علت چرايى او . . . » ( زاد المسافرين ص 263 ) .
( 2 ) قابليت تقسيم .
( 1 ) مك 1 : - بايستد . . . چيزى .
( 2 ) طم : نپذيرد .
( 3 ) مج ، مك 1 ، طم :
بوند .
( 4 ) طم : ايشان .
( 5 ) طم : نپذير .
( 6 ) طم : نپذيرد .
( 7 ) مك 1 ، طم : و آن .
( 8 ) طم : چيزى .
( 9 ) مك 1 : بود از .
( 10 ) چخ :
خلافت .
( 11 ) طم : جزان بود .
( 12 ) مك 2 : عرض .
( 13 ) مك 2 : - ما .