و همچنين هر چه بايشان « 1 » ماند . پس كميّت و كيفيّت اعراضاند .
و امّا آن هفت « 2 » ديگر ، شك نيست كه ايشان اندر موضوعىاند زيرا كه ايشان پيوند چيزىاند به چيزى ديگر و « 3 » نخست چيزى بايد كه بنفس خويش چيزى بود تا او را آنگاه به زمان يا به مكان يا به چيزى كه از وى آيد چون فعلى ، يا به چيزى كه اندر وى آيد « 4 » چون انفعالى ، پيوند و نسبت بود كه تا وى نبود حاصل ، كسى او را از حالى بحالى نتواند گردانيدن « 5 » اندك اندك تا بغايت رساند ، و اگر گرداننده « 6 » نيز حاصل نبود او كسى ديگر را از حالى بحالى نتواند گردانيدن ، پس اين همه عرضاند .
پس هستى بر ده چيز افتد [ 1 ] كه ايشان جنسها « 7 » برين چيزهااند :
جوهر و كمّيّت و كيفيّت و اضافت و اين و متى و وضع و ملك و ان يفعل و ان ينفعل .
( 11 ) حال نسبت هستي برين « 8 » ده چگونه است ؟
مردمانى كه ايشان را ديدار باريك [ 2 ] « 9 » نيست پندارند كه لفظ هستى « 10 » برين ده چيز « 11 » باشتراك اسم افتد [ 3 ] ، چنان كه هر « 12 » ده چيز را يك
هامش
( 1 - 3 ) افتادن ، اطلاق شدن .
( 2 ) نظر دقيق .
( 1 ) مك 2 : بديشان .
( 2 ) طم : و اما نه .
( 3 ) طم : - و .
( 4 ) طم : اند .
( 5 ) چخ : گردانيد .
( 6 ) مك 2 : گردانيدن .
( 7 ) تم ، چخ : جنسهاى .
( 8 ) طم : بدين .
( 9 ) طم : تاريك .
( 10 ) مل : هست .
( 11 ) طم : ده چيزها .
( 12 ) طم : مر .