و بجمله وى روى جسم است و وى عرض است ، زيرا كه جسم موجود بود و وى نبود ، چون بريده شود پديد « 1 » آيد ، و اين پيدا كرده آيد « 2 » .
و خط همچنين كنارهء سطح است و نقطه كنارهء خطّ است و نقطه را هيچ اندازه نيست كه اگر يك اندازه بود خط بود نه كنارهء خط ، و اگر دو بود سطح بود ، و اگر سه بود جسم بود ، و چون سطح عرض است خط و نقطه اولاتر .
هرگاه كه وهم « 3 » كنيم كه نقطه بجنبد در جايگاهى ، از جنبش وى « 4 » خط آيد اندر وهم ، و هر گاه كه وهم كنيم « 5 » كه خط بخلاف « 6 » آن جهت بجنبد جنبش وى بر سطح آيد ، و اگر سطح بخلاف هر دو جهت بجنبد « 7 » جنبش وى « 8 » اندر ستبرا و عمق آيد . و مپندار « 9 » كه اين سخنى است بحقيقت و ليكن « 10 » به مثل است زيرا كه مردمان پندارند كه بحقيقت خط از جنبش نقطه آيد و ندانند كه اين جنبش اندر جاى « 11 » بود و آن جايگاه را ستبرا و اندازه بود پيش از آنكه نقطه خط آورد ، و خط سطح آورد ، و سطح ستبرا آورد .
و امّا زمان اندازهء جنبش است چنان كه اندر علم طبيعى پديد « 12 » آيد .
پس كميّت متّصل شناختى و شناختى كه عرض است .
دانشنامهء علائى - علم برين 2
هامش
( 1 ) مك 1 ، مك 2 ، مل : بديد .
( 12 ) مك 1 ، مك 2 ، مل : بديد .
( 2 ) مك 1 ، چه : آمد .
( 3 ) مك 1 : توهم .
( 4 ) طم : + نيز .
( 5 ) طم : كنى .
( 6 ) مك 1 : بر خلاف .
( 7 ) طم : - بر سطح . . . بجنبد .
( 8 ) مك 1 : - وى .
( 9 ) طم : و پندارند .
( 10 ) مج ، مك 1 ، چخ ؛ و لكن .
( 11 ) مك 1 : جائى .