و متى ، بودن چيزى بود اندر زمان چنان كه كارى را دى بودن و ديگرى را فردا بودن .
و امّا وضع ، حال نهاد جزوهاى جسم بود « 1 » بجهتهاى مختلف چنان كه نشستن و برخاستن و ركوع و سجود و چون دست و پاى و سر و اندامهاى ديگر را « 2 » نهادهاى ايشان سوى جهتهاى راست و چپ و زير و زبر و پيش و پس بحالى « 3 » بود گويند نشسته است و چون بحالى « 4 » ديگر بود گويند ايستاده است .
و امّا ملك بودن چيز « 5 » مر چيز « 6 » را بود ، و اين باب مرا هنوز معلوم نشده است [ 1 ] .
و امّا ان يفعل چنان بود چون بريدن آنگاه كه همىبرد و سوختن آنگاه كه همىسوزد .
و امّا ان ينفعل چنان بود چون بريده شدن آنگاه كه بريده شود و سوخته شدن « 7 » آنگاه كه سوخته شود . و فرق ميان اضافت و ميان اين نسبتهاى « 8 » ديگر آنست كه معنى « اضافت » از نفس بودن آن چيز
هامش
( 1 ) اين اعتراف را شيخ در ساير كتبش نيز كرده است مثلا در « شفا » ميگويد :
« و اما مقولهء الجدة فلم يتفق لى إلى هذه الغاية فهمها . . . و يشبه ان يكون غيرى يعلم ذلك فليتأمل ذلك من كتبهم » سپس بطور ترديد ميگويد : ملك با جده نسبت چيزيست به آنچه چسبيده بدوست و منتقل بانتقال اوست مانند تقمص و تسلح و تنعل . ( خ ) .
( 1 ) مك 1 : بودن .
( 2 ) مل : - را .
( 3 ) س ، چه : به حال .
( 4 ) س ، چه : به حال .
( 5 ) طم : چيزى .
( 6 ) طم : چيزى .
( 7 ) طم : شد سوخته شدن .
( 8 ) طم : سببهاى .