به خودى خود « 1 » وى « 2 » اندرست و ليكن « 3 » او را « 4 » جايگاه است نه آن پذيرا « 5 » ، پس وى نه اندر ايستادگى پذيرا بود . پس بحقيقت جسميّت صورت است با آنكه شكّ نيست كه چون اين مادّت به صورت جسميّت جسمى شود كه و را چون به خودى « 6 » بهلى [ 1 ] جايگاهى دارد مخصوص ، و شكّ نيست كه آن از جايگاه از طبع وى بود كه اگر از سبب بيرونى بودى نه آن بودى كه يكى بوقت او را به خود هشتن « 7 » بودى « 8 » ، و آن طبع نه صورت جسميّت بود ، زيرا كه صورت جسمى همهء جسمها را « 9 » يكى است و ليكن « 10 » جايگاههايى « 11 » كه بطبع خويش جويند يكى نيست كه يكى بر سو جويد و يكى فرو سو . پس طبع « 12 » ديگر بايد جز « 13 » جسميّت كه بسبب وى بجايى « 14 » بايستد و بجايى « 15 » نايستد . پس مادّت جسمى جز صورت « 16 » جسمى صورتى خواهد و ازين قبل را بود كه جسمى كه « 17 » موجود آيد يا گسسته شدن را آسان پذيرد دشوار پذيرد و « 18 » يا هرگز نپذيرد و اين طبيعتهااند « 19 » جز جسميّت . پس مادّت جسميّت خالى
هامش
( 1 ) هليدن ، هشتن ، گذاشتن ؛ فروگذاشتن ( برهان ) ، واگذاشتن .
( 1 ) مك 1 : - خود .
( 2 ) س ، چه : - وى .
( 3 ) مج ، مك 1 ، چخ : و لكن .
( 10 ) مج ، مك 1 ، چخ : و لكن .
( 4 ) طم : ورا .
( 5 ) مك 1 ، طم : + را .
( 6 ) س ، تم ، چه : به خود .
( 7 ) مك 1 : بهشتن ؛ عس : هستى ؛ تم : بهشتى .
( 8 ) عس : نبودى .
( 9 ) مك 1 : - را .
( 11 ) مك 1 ، طم : جايگاهى .
( 12 ) مك 1 ، تم ، طم : طبعى .
( 13 ) مك 1 : كه .
( 14 ) س ، عس ، چه : بجاى .
( 15 ) س ، عس ، چه : بجاى .
( 16 ) عس ، تم ، چه : - صورت .
( 17 ) س ، طم ، چه : - كه .
( 18 ) مك 1 : - و .
( 19 ) مج ، مك 1 ، عس ، س : طبعهااند .