نبود از صورت جسمى و از طبيعت تمامى كه بوى چيزى بود از اين همه « 1 » چيزهاى محسوس و پديد « 2 » آمد كه جوهر يكى مادّت است و يكى صورت است و يكى مركّب از هر دو ، و پيدا شود كه يكى « 3 » چيزى جدا از محسوسات بود .
( 9 ) پيدا كردن حال عرض
پس عرض دو گونه بود :
يكى آنكه صورت بستن تو او را حاجت نيفكند به آنكه به هيچ گونه « 4 » به چيزى جز جوهر وى و « 5 » بيرون از جوهر وى نگاه كنى .
و ديگر آنست كه چاره نيست ترا اندر تصوّر كردن وى كه به چيزى بيرون نگاه كنى ، و قسم پيشين دو گونه است :
يكى آنكه جوهر را بسبب وى اندازه برافتد و قسمت بود و كمى و بيشى بود ، و اين را چندى خوانند و بتازى كميت .
و يكى آنكه نه چنين بود ، بلكه وى حالى بود اندر جوهر كه تصوّر وى « 6 » حاجت نيارد به چيزى بيرون « 7 » نگريدن ، و نه ورا بسبب وى قسمت بود و اين را چگونگى خوانند و بتازى كيفيت .
مثال كميّت : شمار « 8 » ، و درازنا « 9 » ، و پهنا ، و ستبرا ، و زمان ؛ و مثال
هامش
( 1 ) مج ، مك 1 ، س ، تم ، چه : - همه .
( 2 ) مك 1 ، مك 2 ، مل : بديد .
( 3 ) س ، چه : يك .
( 4 ) مك 1 : هيچ گونه .
( 5 ) مك 1 : - و .
( 6 ) س ، طم ، چه : صورت وى ؛ مك 1 ، تصورى .
( 7 ) مل ( ح ) : + ديگر از .
( 8 ) طم :
چهار و دو ( ! ) .
( 9 ) مج ، مك 1 ، چخ : درازا .