پس بايد كه چون صورت جسمى بوى رسد ، ورا جايگاهى معيّن باشد . پس وى بجايگاهى بود و بوى اشارت بود و گفتيم كه بوى اشارت نيست و اين محال است .
پس مادّت صورت جسمى بىصورت جسمى بفعل چيزى نبود . پس وى جوهر بفعل ايستاده بسبب صورت جسمى است « 1 » . پس بحقيقت صورت جسمى جوهر است و نه چنانست كه مادّت جسمى ، به خود چيزى بفعل است و صورت جسمى عرضى است لازم مر او را كه او « 2 » خود بىوى به خود چيزى بود لا محاله كه بىاين عرض خرد را « 3 » بصفت وى راه بود ؛ زيرا كه بخوديش اشارت « 4 » هست يا نيست . اگر بخوديش اشارتست « 5 » پس بخوديش جسم است پس جسميش اندر خوديست « 6 » نه عرضى و « 7 » بيرونى ، و اگر بخوديش اشارت نيست آن محالهاش لازم آيد كه گفتيم . و واجب بود كه آنچه ورا به خودى اشارت نيست « 8 » حامل « 9 » چيزيست عرضى و « 10 » بيرونى [ 1 ] كه به آن چيز بوى اشارت است و آن چيز را خاصّ جايگاهيست و پذيراى ورا نيست ، كه پذيرش عقلى است ايستاده به خود [ 2 ] « 11 » و اين عرض اندر ايستادگى
هامش
( 1 ) خارجى .
( 2 ) قائم بالذات .
( 1 ) طم : - پس وى . . . است .
( 2 ) مك 1 : آن .
( 3 ) مج ، مك 1 :
جز خود را ؛ عس : خود را .
( 4 ) طم ، چخ : اشاره .
( 5 ) مك 1 : اشارتيست .
( 6 ) مك 1 : خود است .
( 7 ) مج ، مك 1 : - و .
( 8 ) طم : - آن محالهاش . . .
اشارت نيست .
( 9 ) مج ، مك 1 ، عس ، تم ، طم : حاصل .
( 10 ) مج ، مك 1 :
- و .
( 11 ) طم : به خودش .