تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الهيات ( دانشنامه علائى ) ( فارسى ) — صفحة 26

مساهمون:

ص٢٦
پس بايد كه چون صورت جسمى بوى رسد ، ورا جايگاهى معيّن باشد . پس وى بجايگاهى بود و بوى اشارت بود و گفتيم كه بوى اشارت نيست و اين محال است . پس مادّت صورت جسمى بىصورت جسمى بفعل چيزى نبود . پس وى جوهر بفعل ايستاده بسبب صورت جسمى است « 1 » . پس بحقيقت صورت جسمى جوهر است و نه چنانست كه مادّت جسمى ، به خود چيزى بفعل است و صورت جسمى عرضى است لازم مر او را كه او « 2 » خود بىوى به خود چيزى بود لا محاله كه بىاين عرض خرد را « 3 » بصفت وى راه بود ؛ زيرا كه بخوديش اشارت « 4 » هست يا نيست . اگر بخوديش اشارتست « 5 » پس بخوديش جسم است پس جسميش اندر خوديست « 6 » نه عرضى و « 7 » بيرونى ، و اگر بخوديش اشارت نيست آن محالهاش لازم آيد كه گفتيم . و واجب بود كه آنچه ورا به خودى اشارت نيست « 8 » حامل « 9 » چيزيست عرضى و « 10 » بيرونى [ 1 ] كه به آن چيز بوى اشارت است و آن چيز را خاصّ جايگاهيست و پذيراى ورا نيست ، كه پذيرش عقلى است ايستاده به خود [ 2 ] « 11 » و اين عرض اندر ايستادگى
هامش
( 1 ) خارجى . ( 2 ) قائم بالذات .
( 1 ) طم : - پس وى . . . است . ( 2 ) مك 1 : آن . ( 3 ) مج ، مك 1 : جز خود را ؛ عس : خود را . ( 4 ) طم ، چخ : اشاره . ( 5 ) مك 1 : اشارتيست . ( 6 ) مك 1 : خود است . ( 7 ) مج ، مك 1 : - و . ( 8 ) طم : - آن محال‌هاش . . . اشارت نيست . ( 9 ) مج ، مك 1 ، عس ، تم ، طم : حاصل . ( 10 ) مج ، مك 1 : - و . ( 11 ) طم : به خودش .