( 8 ) پديد « 1 » كردن آنكه مادّت جسمها از صورت خالى نبود و بوى بفعل بود
مادّت جسمها اگر خالى بود از صورت جسمى كه پهنا و درازا و ستبرا دارد چنان كه گفتيم يا هستيى « 2 » بود كه بوى اشارت بود كه كجاست يا هستيى « 3 » بود عقلى كه بوى اشارت نبود . اگر هستيى « 4 » بود كه بوى اشارت بود و وى جدا از صورت و مفرد « 5 » ايستاده بود بايد كه ورا جهتها بود كه از آن جهتها بوى آيند و بهر جهتى كنارهء ديگر دارد ، پس منقسم بود و جسم بود . و گفتيم « 6 » كه صورت جسمى ندارد و ديگر اگر « 7 » نامنقسم بود يا نامنقسميش از طبع خويش بود يا از طبعى بود غريب كه پذيرفته بود . اگر از طبع خويش بود « 8 » نشايد كه منقسمى را « 9 » پذيرد چنان كه گفتيم ؛ و اگر از طبعى « 10 » غريب بود ، پس مادّت بىصورت نبود ، كه اندر وى صورتى بود آنگاه بخلاف صورت جسمى و ضدّ صورت جسمى بود ، و صورت جسمى را ضدّ نيست چنان كه آنجا كه حال ضدّ پيدا كنيم پيدا شود .
و اگر بوى اشارت نبود « 11 » چون صورت جسمى بپذيرد جايگاهى كه
هامش
( 1 ) مك 1 ، مك 2 ، مل : بديد .
( 2 ) مك 1 : هستى .
( 3 ) مك 1 : هستى .
( 4 ) مك 1 : هستى .
( 5 ) مك 1 : فرد .
( 6 ) چخ : گفتيم .
( 7 ) طم : + آن .
( 8 ) طم : - يا از طبعى . . . خويش بود .
( 9 ) مك 1 : منقسم را .
( 10 ) طم : طبع .
( 11 ) طم : + و .