( 7 ) حاصل كار اندر شناختن حال جسم
پس درست آنست كه جسم مركّب نيست از جزوها و او را بحقيقت جزو « 1 » نيست تا نكنندش ، و الّا او را جزوها بوند بىحدّ و بىاندازه .
پس اگر كسى بجايى خواهد شدن بايد كه بنيمه رسد و بنيمهء نيمه و بنيمهء نيمهء نيمه « 2 » ، و به هيچ كناره نرسد تا نخست بنيمه نرسد ، و چون نيمهها را كناره نبود هرگز به آخر نتواند « 3 » رسيدن و اين محال است ، پس بنيمهاى رسد « 4 » كه او را نيمه نبود تا « 5 » نكنندش و هيچ بهره ندارد ايستاده تا ببهره نكنند « 6 » يا ببريدن يا به چيزى كه اندر وى پديد « 7 » آيد يا بوهم و مايهء جسم پذيرا است مر جملهء صورت را « 8 » بتركيب و هر چه پذيراى چيزى بود آن چيز او را به خود نبود . پس مايهء جسم را صورت جسمى و اين اندازهها از بيرون بود نه از طبع . پس ازين قبل را « 9 » و را « 10 » اندازهاى بعينه فريضه نيست . پس شايد كه اندازه پذيرد كوچك و همان « 11 » بعينه جز « 12 » آن اندازه پذيرد مهتر چنان كه هستى آن شايد بود و اندر طبيعيّات پديد « 13 » آيد .
هامش
( 1 ) چخ : جزء .
( 2 ) طم : بنيمه نيم نيم .
( 3 ) مل : نتواند ؛ طم ، چخ : نتوان .
( 4 ) س ، چه : پس رسيد ؛ طم : پس نيمه رسند .
( 5 ) طم ، مل : + بنيمه .
( 6 ) مل : نبهره نكند .
( 7 ) مك 1 ، مك 2 ، مل : بديد .
( 13 ) مك 1 ، مك 2 ، مل : بديد .
( 8 ) مك 1 ، مل ، چه : + نه .
( 9 ) مل : قبيل را .
( 10 ) مك 1 ، طم ، چخ : او را .
( 11 ) س ، چه : و آن هم .
( 12 ) مل : جزء .