و آن چيز نه صورت جسمى است ، پس چيزى ديگر است با صورت جسم و صورت جسم اندر وى است و با ويست و هر پذيرايى « 1 » كه صورت اندر وى بود جز صورت بود و آن را مادّت « 2 » خوانند . پس صورت جسمى اندر مادّت « 3 » است و از آن صورت و از آن مادّت جسم آيد « 4 » ، چنان كه از چوب و گردى گوى [ 1 ] آيد « 5 » ، پس صورت جسمى مجرّد بىمادّه « 6 » نيست .
( 6 ) پيدا كردن ناراستى [ 2 ] مذهب دوم
[ 3 ] امّا مذهب مردمانى كه پنداشتند كه مادّت جسمى جزوهااند « 7 » نامتجزّى و از تركيب ايشان جسم آيد هم مذهبى خطاست ، زيرا كه از دو بيرون نبود چنان كه « 8 » چون سه جزو تركيب كنند « 9 » يكى ميانگين « 10 » و دو كرانگين « 11 » ، اين ميانگين « 12 » يا « 13 » دو كرانگين « 14 » را از يكديگر جدا دارد چنان كه يك « 15 » به يكديگر نرسد « 16 » يا جدا ندارد كه يك « 17 » بديگر رسد « 18 » اگر چنان بود كه ميانگين « 19 » يكى را از ديگر جدا دارد .
هامش
( 1 ) مطلق گلوله ، گلولهاى كه از چوب سازند و با چوگان بازند ( برهان ) ، كره .
( 2 ) عدم صحت ، بطلان .
( 3 ) يعنى تركيب جسم از پارهها كه ايشان را اندر نفس خويش پذيرايى پاره بودن نيست . رك : ص 14 س 11 - 12 .
دانشنامه علائى - علم برين 2
( 1 ) مج ، تم : و هر پذيراى .
( 2 ) طم : ماده .
( 3 ) چخ : ماده .
( 4 ) طم :
آمد .
( 5 ) طم :
آمد .
( 6 ) مك 1 : مجرد مادت .
( 7 ) مك 1 : جزوهائىاند .
( 8 ) مك 1 :
- چنان كه .
( 9 ) مك 1 : كنى .
( 12 ) مك 1 : كنى .
( 19 ) مك 1 : كنى .
( 10 ) مك 1 : ميانگى .
( 11 ) مك 1 : كرانگى .
( 14 ) مك 1 : كرانگى .
( 13 ) مك 1 : مر .
( 15 ) چخ : - يك .
( 16 ) چخ : نرسند .
( 17 ) چخ :
يكى .
( 18 ) مك 1 : برسد .