بود [ 1 ] و خواهى اندر پذيرايى « 1 » بود [ 2 ] كه بدين « 2 » صفت نبود بلكه ورا « 3 » بفعل بودن حاجت بود به آن چيز كه بپذيرد چنان كه سپستر درست كنيم هستى ورا « 4 » ، و خواهى نه پذيرا « 5 » و نه اندر پذيرا چنان كه سپستر درست كنيم هستى ورا « 6 » ، آن چيز را جوهر خوانند ، و هر پذيرايى كه بپذيرفتهاى [ 3 ] « 7 » هستى وى تمام شود و بفعل شود آن پذيرا را « 8 » هيولى [ 4 ] خوانند و مادت خوانند و بپارسى مايه خوانند و آن پذيرفته را كه اندر وى بود صورت خوانند .
و صورت جوهر بود نه عرض ازين قبل را [ 5 ] و چرا جوهر نبود « 9 » و جوهرى « 10 » كه بفعل قائم است بذات خويش اندر محسوسات ، بوى جوهر همىشود و وى اصل آن جوهر است و چون عرض بود كه عرض سپس جوهر بود نه اصل جوهر ، پس جوهر چهارگونه است :
يكى هيولى ، چون اصل كه طبيعت آتش « 11 » اندر وى است .
و ديگر صورت چون حقيقت آتشى « 12 » و طبيعت آتشى « 13 » .
و سوّم « 14 » مركّب چون تن آتشى « 15 » .
هامش
( 1 ) - مانند هيولى ( خ ) .
( 2 ) - مانند صورت كه در پذير است ، ولى پذيرا مستغنى از پذيرفته نيست بلكه پذيرا بپذيرفته تمام و بالفعل شود . ( خ ) .
( 3 ) - پذيرفته ، حال .
( 4 ) - از يونانىYle( بمعنى ماده ) ( تفسير الالفاظ الدخيلة فى اللغة العربية : هيولى ) .
( 5 ) - مقصود ازين قبل آنست كه محل صورت مستغنى از صورت نيست ولى محل عرض مستغنى از عرض است ، پس صورت جوهر است نه عرض ( خ ) .
( 1 ) مك 1 : پذيرائيى ؛ طم : پذيراى .
( 2 ) مك 1 : به اين .
( 3 ) مك 1 : او را .
( 4 ) مك 1 : او را .
( 6 ) مك 1 : او را .
( 5 ) طم : بپذيرا .
( 7 ) س ، طم ، چه : بپذيرفتن .
( 8 ) مك 1 : پذيراى را .
( 9 ) تم : ازين قبل را جز از جوهر نبود .
( 10 ) طم : + را .
( 11 ) مك 1 : آتشى .
( 12 ) طم : آتش .
( 13 ) طم : آتش .
( 14 ) مج : سؤم ؛ مك ا ، تم : سيوم .
( 15 ) مك 1 : آتش .