به نزديكى و دورى استعداد دهند مختلف . پس چون استعداد يافت صورت بوى رسد « 1 » از آن مفارق . پس بدان جهت كه اين جسمها متّفقاند اندر يك طبع كلّى كه همه گرد گردند ، استعداد مطلق دهند « 2 » ، و بدان جهت كه هر يكى را « 3 » طبع « 4 » خاصّ است استعداد خاصّ دهند « 5 » ، و آنگاه هر يكى را صورتى « 6 » از « 7 » مفارق بود . پس اصل مادّت و جسميّت مطلق از آن جوهر عقلى بود و محدود شدن آن مادّت از جسم پيشين بود و استعداد تمام نيز « 8 » از جسم پيشين بود ، و شايد « 9 » نيز كه از بعضى « 10 » بود مر - بعضى « 11 » را آن استعدادها كه اندر جزويّات « 12 » آيد « 13 » چنان كه آتش كه هوا را استعداد آتشى دهد به آنكه گرم همىكند تا مستعد شود مادّت وى صورت آتشى را « 14 » ، و امّا آن « 15 » صورتها از عقل مفارق آيند .
و فرق ميان استعداد و ميان قوّت آنست كه قوّت بر بودن و نابودن برابر بود ، امّا استعداد آن بود كه اندر مادّت يكى قوّت اولاتر شود چنان كه مادّت آتش كه وى بقوّت پذيراى صورت آنست « 16 » ، و ليكن « 17 » چون سردى بر وى غلبه كند چنان كند او را « 18 » كه به صورت آبى اولاتر شود « 19 » از صورت آتشى ، پس آتشى معدوم شود و آبى آيد ، چنان كه بعلم طبيعى
هامش
( 1 ) مل : رسند ( ! ) .
( 2 ) طم ، س ، چه : دهد .
( 3 ) مج : هر يك را .
( 4 ) مك 2 ، طم ، مل : طبعى .
( 5 ) طم : دهد .
( 6 ) تم ، طم : صورت .
( 7 ) مل : صورت آن .
( 8 ) طم ، س ، چه : تمامتر .
( 9 ) تم : + كه .
( 10 ) تم :
بعض .
( 11 ) تم :
بعض .
( 12 ) تم : جزئيات .
( 13 ) س ، چه : آمد .
( 14 ) طم ، س ، چه :
آتش را ؛ تم : آتش ( - را ) .
( 15 ) تم : - آن .
( 16 ) تم : آبست .
( 17 ) مج ، مك 1 : و لكن .
( 18 ) تم : ورا .
( 19 ) تم : مىشود و .