چون وى باطل شدى آن مادّت هست نماندى « 1 » ، و نشايد كه صورتها بر فعل « 2 » نبود و بهره نبود اندر بفعل داشتن مادّت ، و الّا مادّت بىصورت بايستادى . پس مادّت را هستى بانبازى چند چيز بود : يكى چيز جوهرى مفارق كه از وى بود اصل هستيش و ليكن « 3 » بوى تنها نبود بل به چيزى ديگر ، چنان كه جنباننده هر چند كه وى سبب هستى جنبش است آنجا نيز پيوندپذيرى « 4 » بايد ، بلكه چنان كه هر چند آفتاب سبب پزانيدن ميوه است هم آنجا قوّتى « 5 » طبيعى بايد كه با وى يار بود . پس هر چند كه از اين مفارق ، مادّت آيد هم صورتى از اين « 6 » مفارق « 7 » بايد كه موجود آيد تا اين « 8 » مادّت « 9 » بفعل بود « 10 » . پس مادّت « 11 » از وى تنها بود « 12 » ، و ليكن « 13 » بفعل بودن وى به صورت بود ، و خاصّ بودن صورتى « 14 » دون صورتى نه از آن مفارق بود و ليكن « 15 » سببى « 16 » ديگر « 17 » بايد كه او را اولاتر [ 1 ] كند « 18 » به صورتى و آن آن بود « 19 » كه او را مستعدتر كند ، و اين باوّل كار جز « 20 » جسمهاى پيشين نبود كه ايشان اين مادّت « 21 » را
هامش
( 1 ) رك : ص 25 س 3 و ح 1 .
( 1 ) طم : بماندى .
( 2 ) مج ، مك 1 ، مك 2 ، عس : صورتها را نيز فعل ؛ طم ، س : صورتها نيز فعل .
( 3 ) مج ، مك 1 ، چخ : و لكن .
( 4 ) مك 1 ، مك 2 : پيوند پذيرنده پذيرى .
( 5 ) طم : قوت .
( 6 ) طم : ازين صورتى .
( 7 ) تم : - مادت آيد . . . مفارق .
( 8 ) طم : - اين .
( 9 ) تم ، طم ، چخ : ماده .
( 11 ) تم ، طم ، چخ : ماده .
( 10 ) تم : آيد .
( 12 ) مج ، تم ، مك 1 : از وى بود تنها ؛ مك 2 : از وى بود بتنها ؛ طم : از وى بتنها بود .
( 13 ) مج ، تم ، مك 1 ، چخ : و لكن .
( 15 ) مج ، تم ، مك 1 ، چخ : و لكن .
( 14 ) تم : صورت .
( 16 ) تم : سبب .
( 17 ) مل : دگر .
( 18 ) چخ : كنند ( ظ . غلط طبع ) .
( 19 ) تم : - بود .
( 20 ) مج : جو ( چو ) ؛ مك 1 : چو .
( 21 ) تم ، طم : ماده .