شود آنگه « 1 » صورت فعل كند و الّا اين جسم از جسمى ديگر بوده بود و نه جسم اوّل بود ، و سخن ما اندر جسم اوّل است كه « 2 » از « 3 » جسمى ديگر نبود و جنبش راست نپذيرد ، و هر چه از جسمى ديگر بود طبعى ديگر « 4 » آورد و جاى ديگر خواهد و از آنجا بطبع حركت مستقيم جويد سوى آن جاى ديگر الّا كه آن جسم كه از وى بود بدانجا افتاده بود كه جاى وى است . پس هم طبعى « 5 » از آن وى از آن جايگاه زايل شده بود تا بيگانه در آمده بود . پس اندر طبع وى هست كه از جاى خويش زايل « 6 » شود ، و هر چه چنين بود بستم زايل شود ، و هر چه بستم از جاى خويشتن زايل « 7 » شود اندر طبع وى بود كه بجاى خويش آيد بطبع ، زيرا كه پديد « 8 » كردهايم كه و را ميلى طبيعى « 9 » بايد راست .
پس پديد « 10 » آمد كه سبب اين جسمها نه جسم بود و نه صورت « 11 » جسمى . پس هر يكى را سببى ناجسم « 12 » بود مفارق عقلى « 13 » . و پديد « 14 » آمده است كه آن مفارق محرّك بر سبيل فاعلى نبود . پس محرّك وى نفسى « 15 » بود « 16 » بدنى جزوى شناس « 17 » كه صورت آن « 18 » مادّت « 19 » و آن جسم بود . پس هر يكى را سببى عقلى مفارق بود ، و وى معشوق خاصّ
هامش
( 1 ) مج ، طم : آنكه .
( 2 ) طم : + بود و بجسم اول كه .
( 3 ) مك 1 : آن .
( 4 ) مك 1 : دگر .
( 5 ) مك 2 ، عس ، چه : طبيعى .
( 6 ) چخ : زائل .
( 7 ) چخ : زائل .
( 8 ) مك 1 ، مل : بديد .
( 14 ) مك 1 ، مل : بديد .
( 9 ) مج ، مك 1 ، مل ، عس : طبعى .
( 10 ) مك 1 ، مك 2 :
بديد .
( 11 ) مك 1 ، مل : صورتى .
( 12 ) مك 1 : يا جسم .
( 13 ) مل :
عقل .
( 15 ) چخ : نفس .
( 16 ) طم : + نه ؛ س ، چه : + و نه .
( 17 ) مك 1 : حراوى سپاس .
( 18 ) طم : از .
( 19 ) چخ : ماده .