ببايد دانستن كه خاصيّت واجب الوجود آنست كه قائم « 1 » است بفعل ، و اندر وى « 2 » هيچ گونه « 3 » چيزى بقوّت « 4 » نيست چنان كه پيدا شده است « 5 » .
پس هر هستى كه اندر وى بقوّت بودن بيشتر ، وى خسيستر و از اوّل دور تر ، و آن چيزها كه مانندهء ما اندر از كاينات « 6 » و فاسدات هم اندر جوهر بقوّت بويم و هم بعرضها ، چنان كه گوهر مردم گاهى بقوّت بود و « 7 » گاهى بفعل و عرضهاش همچنين ، و ماندن بفعل غايت همهء طلبهاست و گريختن از قوّت همچنان .
و امّا آن چنان جسم كه پيشين همهء جسمها « 8 » بود « 9 » بگوهر جز بفعل نبود ، و همچنان بديگر حالها الّا آنكه نشايد كه اندر وضع هميشه بفعل بود كه پيدا شده است كه هميشه وضعيش « 10 » بفعل بود و وضعيش « 11 » بقوّت . پس به اين جهت از قوّت خالى نيست . و هر چيزى كه به شخص نتواند بفعل بودن ، تدبير بهترين از فعل بودن وى آنست كه بنوع بفعل بود ، چنان كه چون « 12 » نشايست كه شخص مردم هميشه بماند بفعل ، نوع را تدبير ماندنش كرده آمده است بزايش « 13 » . همچنين آنجا چون نشايست كه بفعل همه وضعها بيكبار موجود بود و هميشه نشايست « 14 » كه همه
هامش
( 1 ) چخ : قائم .
( 2 ) مك 2 : - وى .
( 3 ) مل : به هيچ گونه .
( 4 ) مك 1 : بقوه .
( 5 ) مل : شدنيست .
( 6 ) چخ : كائنات .
( 7 ) مك 2 : - و .
( 8 ) طم :
جنبشها .
( 9 ) مك 2 : + و .
( 10 ) مك 1 : وضعش .
( 11 ) مك 1 :
وضعش ، س ، چه : وصفيش .
( 12 ) طم : - چون .
( 13 ) مج ، عس : بزايستن ؛ مك 1 : بزابستن ؛ طم : + بزايستن .
( 14 ) طم ، س ، چه : بشايست .