شرط نخستين نبود ، محال بود كه به اختيار عقلى چيزى را « 1 » جويد كه نداند ، و اگر شرط دوّم نبود اندر وى رغبت « 2 » نيفتد « 3 » كه هيچ چيز اندر چيزى رغبت نكند كه وى بنزديك وى نيكو نبود يا خوش يا عجب ، خواهى بحقيقت و خواهى به گمان ، و اگر شرط سوّم نبود جنباننده و معشوق آن صفت بود نه آن چيز كه صفت بوى منسوب است ، و اگر چهارم نبود طلب نبود .
پس بايد كه نفس جنباننده بر سبيل فاعلى تصوّر ديدار عقلى دارد بكمال و جمال جنباننده جدا ايستاده ، تا آن صورت اندر نفس وى ببندد « 4 » و هميشه ورا « 5 » نگران دارد نگريستنى [ 1 ] « 6 » عقلى بواجب الوجود كه خير محض است و كمال محض و اصل همه « 7 » جمال است ، و آن همه چيز است با « 8 » چيزى كه عقلى است و نزديكتر چيزيست « 9 » بمرتبت وى « 10 » . پس اندر يافت سبب عشق آن بزرگى بود و عشق سبب « 11 » مانندگى جستن بود و مانندگى جستن [ 2 ] سبب آن جنبش بود .
و امّا آنكه مانندگى جستن چگونه بود سبب چنين جنبش و چرا بود ؟
هامش
( 1 ) مفعول مطلق ، رك : ص 117 س 9 و ح 1 .
( 2 ) تشبه .
( 1 ) طم ، مل ، چخ : چيز را .
( 2 ) مل : رتبت .
( 3 ) مك 2 ، مل ، طم :
نيوفتد .
( 4 ) مك 2 : وى بيند .
( 5 ) مك 2 : و هميشه در آن .
( 6 ) مك 1 ، مك 2 ، مل : نگرستنى .
( 7 ) مك 2 : + حال و .
( 8 ) مج ، مك 1 ، مل : يا .
( 9 ) طم : چيز است .
( 10 ) مك 2 : - وى . ( در حاشيه افزودهاند ) .
( 11 ) طم : بسبب .