او را چون جزوى چيز « 1 » ديگر دهند هر چند كه خوش بود خوش ندارد ، چنان كه كسى را كه « 2 » گل خوردن خوش آيد و چيز ترش و تلخ خوش آيد و چيز « 3 » شيرين ناخوش آيد ؛ يا از قبل عادت و الف [ 1 ] چنان كه كسى طعامى ناخوش الف كرده بود يا چنان شده بود كه اندر خور وى گشته بود . پس آن خوشتر آيد او را از آنچه وى بحقيقت خوش است ؛ يا از قبل آنكه قوّت وى خود ضعيف بود و نتواند احتمال آن چيز خوش كردن چنان كه چشم كه روشنايى بيش « 4 » ناخوش آيد و « 5 » گوش ضعيف كه آواز خوش قويش ناخوش آيد .
پس بدين سببها ما را نيز باشد كه غفلت افتد از خوشى معقولات كه ما از ايشان مشغوليم و قوّت عقل « 6 » ما ضعيف است باوّل كار و بالجمله « 7 » تا اندر تنيم و عادت و الف بچيزهاى محسوس كردهايم ، و « 8 » بسيار « 9 » بود كه چيزى « 10 » خوش ناخوش آيد هم از اين سببها را ، و بسيار بود كه نه از خوشى و نه از ناخوشى خبر دارد چنان كه كسى كه اندام وى خدر شده « 11 » باشد كه چون خوشى و ناخوشى بوى رسد نداند ، چون خدر زايل شود آنگاه داند درد چيزى كه بوى رسيده بود از سوختگى يا ريشى ، و بسيار بود
هامش
( 1 ) بكسر اول ، خو كردن ( غياث اللغات ) ، انس .
( 1 ) طم : جز او چيزى .
( 2 ) مك 2 : - كه .
( 3 ) مك 2 : و چيزى .
( 4 ) طم ، چخ : روشنائيش .
( 5 ) طم : يا .
( 6 ) طم : عقلى .
( 7 ) مل : و بجمله .
( 8 ) طم : - و .
( 9 ) مل : - و بسيار .
( 10 ) مل : چيز .
( 11 ) مك 2 : كرده .