صورتى است و قوّت عقل را بفعل آورد .
و امّا اگر قوتگيرى « 1 » قوّت حسّ « 2 » خسيس و ضعيف بود كه سپستر پديد « 3 » آيد كه وى چيزيست كه بهرهء وى از وجود خسيس است ، و ايستادن وى بآلتى جسمانى است ، و هر گاه كه اندر يافت وى مر خوشى را قوى شود « 4 » وى ضعيف شود چنان كه خوشى چشم روشنايى است « 5 » و ناخوشى وى تاريكى « 6 » ، و روشنايى قوى و را كور كند . و بجمله محسوسات قوى مر قوّتهاى حسّ را تباه كند و معقولات قوى عقل را درستتر كند و قوىتر كند « 7 » ، و قوّتهاى عقلى به خود ايستاده است [ 1 ] و از گردش [ 2 ] دور است ، چنان كه پيدا كرده شود ، و نزديك « 8 » هستى بهستى واجب الوجود وى است چنان كه هم پيدا كرده شود . پس قوّت حسّى را بقوّت عقلى نسبت نيست .
و امّا اندر يافت عقل « 9 » و اندريافت حسّ « 10 » به چند روى تفاوت دارند :
يكى آنكه عقل چيزى را بخوديش چنان كه وى هست « 11 » اندر يابد [ 3 ] و حسّ هيچ چيز را بخوديش اندر نيابد ، چه هرگاه كه چشم سپيدى بيند « 12 »
هامش
( 1 ) رك : ص 9 س 6 و ح 1 ؛ ص 26 س 14 و ح 2 و ص 68 س 16 و ح 1 .
( 2 ) رك : ص 6 س 2 و ح 1 .
( 3 ) اندر يافتن - اندر يافت . رك : ص 5 س 15 و ح 3 .
( 1 ) س ، عس ، چه : قوت گرى .
( 2 ) س ، چه : حسى .
( 3 ) مك 1 ، مك 2 ، مل : بديد .
( 4 ) مك 2 : گردد .
( 5 ) مك 2 : باشد .
( 6 ) مل : تاريك .
( 7 ) مك 2 : قوىتر و درستتر كند .
( 8 ) مك 2 : و نزديكتر ؛ طم : و بر ديگر ؛ س ، عس ، چه : نزد .
( 9 ) مك 2 : عقلى .
( 10 ) مك 2 : حسى .
( 11 ) مك 2 ، طم : است .
( 12 ) مك 2 : + يا سياهى بيند .