درازا و پهنا « 1 » و شكل با وى بيند « 2 » و حركت و سكون با وى بيند .
پس هرگز سپيدى را به خودى سپيدى « 3 » نتواند ديدن و كما بيش افتد اندر وى باندر يافتن چيز ، و باشد كه او را كمتر از آن بيند كه وى است .
و عقل چيز را مجرّد بيند و چنان بيند « 4 » كه هست يا خود هيچ گونه « 5 » نبيند ، و حسّ مر « 6 » عرضهاى خسيس « 7 » تغيّرپذير را بيند و عقل مر گوهرها و صفتهاى ناگردنده [ 1 ] را بيند و آن چيز را بيند كه نيكويى و نظام و خوشى همه از وى آيد « 8 » . پس چگونه بود حال خوشى اندر يافت عقل مر حقّ اوّل را « 9 » ، آن را كه همهء جمال و نظام و بهاء از وى است ، و آن خوشى را به اين « 10 » خوشى حسّى چه قياس بود ؟
و ليكن « 11 » بسيار بود كه خوشيى را ادراك كند قوّتى از قوّتها و از خوشى وى غافل بود ؛ يا از آن قبل كه از وى مشغول بود و غافل بود ، چنان كه كسى مشغول « 12 » كه آواز دستانهاى جليل نيكو نظام شنود و از خوشى وى خبر ندارد ؛ يا از قبل آفتى كه افتاده بود كه طبع چيز بسبب آن آفت آرزوى آن چيز « 13 » دارد كه آن آفت « 14 » را دفع كند . پس
هامش
( 1 ) نامتغير . رك : ص 6 س 2 و ح 1 .
( 1 ) مك 2 ، عس : طول و عرض ؛ طم : طول .
( 2 ) مك 2 : - با وى بيند .
( 3 ) مك 2 : + و سياهى را هم بدستور .
( 4 ) مك 2 : بيند چنان .
( 5 ) مك 2 :
هيچ .
( 6 ) مك 2 : - مر .
( 7 ) مك 2 : + و .
( 8 ) طم ، چه : از وىاند .
( 9 ) مك 2 : + و .
( 10 ) مك 2 : با اين .
( 11 ) مج ، مك 1 ، چخ : و لكن .
( 12 ) طم : + شود .
( 13 ) طم : خبر .
( 14 ) مك 2 : + آيد و چيز ترش و تلخ .