نشايستى « 1 » كه ناخواهان « 2 » بودى ببودى « 3 » ، و آن چيز را كه ناخواهانست اگر بشايستى كه بخواستى نبودى « 4 » ، و اين معنى آنست كه چيز را « 5 » به آن توانا خوانند ، و توانا « 6 » نه آن بود كه هرآينه « 7 » بكند يا نكند ، و هرآينه « 8 » بخواهد يا نخواهد . و از اينجا پديد « 9 » آيد كه قادرى وى هم عالمى ويست باضافت بچيزها ، و اندر ذات وى عالمى و قادرى دو نيست .
( 35 ) پيدا كردن حكيمي واجب الوجود
حكمت بنزديك ما بر دو چيز افتد : يكى بر دانش تمام ، و دانش تمام اندر تصوّر آن بود كه چيز را بماهيّت چيز شناسند و بحدّ و اندر تصديق تصديق يقينى بود « 10 » بتمامى « 11 » سببهاى « 12 » آن چيزها كه ايشان را سبب است ، و ديگر « 13 » بر كنشى « 14 » كه محكم بود . و محكم آن بود كه هر چه فريضه بود مر بودن ورا ، ببود و هر چه فريضه بود مر نگاهداشت ورا ، چندان كه اندر مايهء وى بشايد ، ببود « 15 » و هر چه آرايش بود و سود را - نه فريضه را - نيز ببود « 16 » . و واجب الوجود مر همهء چيزها را « 17 » چنان كه
هامش
( 1 ) مك 2 ، طم ، س ، چه : بشايستى .
( 2 ) چه : با خواهان .
( 3 ) مج ، طم :
نبودى .
( 4 ) مك 2 : ببودى .
( 5 ) مج : چيزها .
( 6 ) مك 2 : و تواناى ( و توانايى ) .
( 7 ) چخ : هر آئينه .
( 8 ) چخ : هر آئينه .
( 9 ) مك 1 ، مك 2 ، مل : بديد .
( 10 ) مل : - بود .
( 11 ) مل :
به تمام .
( 12 ) س ، چه : و سببهاى .
( 13 ) مل : و دگر .
( 14 ) مك ، طم : كنش .
( 15 ) س : بشايد نبود ؛ عس : نشايد نبود .
( 16 ) س ، چه : نبود ؛ مك 2 : - و هر چه . . . ببود .
( 17 ) طم : + كه .