و نيكوست ، و هستى چنان چيز بايد كه چنين بود تاخير و فاضل بود ، و بودن فلان به از نابودن بود ، آنگاه او را چيزى ديگر نبايد تا آنچه دانستهء وى است بوجود آيد ، كه نفس دانسته بودن وى بهستى « 1 » همهء چيزها و بهترين نظام كه شايد بودن اندر هستى بر آن ترتيب كه تواند بودن ، سببى موجب بود مر هست شدن همهء چيزها را چنان كه هستند ، چنان كه دانستن « 2 » قوّت داننده [ 1 ] اندر ما سببى است بىواسطه مر جنبش « 3 » قوّت آرزو را ، كه چون ما بدانيم كه صواب آنست كه قوّت آرزو را « 4 » بجنبد دانستنى مطلق بىگمان يا بىبازدارنده [ 2 ] كه اندر وهم آيد ، قوّت آرزو بجنبد از آن دانش ، بىميانجى قوّت آرزوى ديگر ، همچنان حال پيدا شدن هستى همه چيز از دانش واجب الوجود .
و ما را اين قوّت آرزو از بهر آن بايست تا آنچه ما را خوش آيد بآلتها بجوييم و آنجا اين به كار نبود . پس خواست ايزدى چيزى ديگر نيست مگر دانستن حقّ كه نظام هستى چيزها چگونه بايد و « 5 » دانستن آنكه بودن ايشان نيكوست نه مر او را و ليكن « 6 » بنفس خويش كه معنى نيكويى ، بودن هر چيزى بود چنان كه بايد ، و عنايت وى آنست كه دانسته است كه مثلا مردم را اندامها چگونه بايد تا و را نيكوتر بود و مر آسمانها را « 7 » جنبش چگونه بايد تا او را نيكوتر بود و نظام خير بوى « 8 » بود ، بىآنكه
هامش
( 1 ) قوهء عاقله .
( 2 ) مانع .
( 1 ) چه : بهتر .
( 2 ) طم : دانسته .
( 3 ) طم : جنس .
( 4 ) طم ، س ، چه : - را .
( 5 ) مل : - حق . . . بايد و .
( 6 ) مج ، مك 1 ، چخ : و لكن .
( 7 ) مك 2 : - را .
( 8 ) مك 2 : - بوى .