از گمان يا از تخيّل افتد كه گمان و تخيّل عرضى بوند و تغيّر پذيرنده ، و واجب الوجود به همه رويها واجب است چنان كه پيدا شده است . پس بايد كه خواست واجب الوجود از دانش بود و آن صوابتر « 1 » كه تفسير خواست ما بگوييم كه چگونه بود مثال آن ؟
چون ما چيزى بخواهيم ، نخست اعتقادى بود يا دانشى يا گمانى يا تخيّلى كه اين چيز به كار است ، و « به كار است » آن بود كه چيزى « 2 » نيكوست يا سودمند است ما را « 3 » . آنگاه ما را سپس اعتقاد آرزو افتد ، و چون آرزو بنيرو [ 1 ] شود ، آنگاه اندامهاى كار كنش اندر جنبش افتد و آن كار بحاصل شود [ 2 ] . و از اين سبب فعل ما تبع غرض ما بود ، و ما پيدا كردهايم كه واجب الوجود كه تمام هستى است يا افزونتر از تمام « 4 » است ، نشايد كه فعل او را غرضى « 5 » بود و نيز نشايد كه وى چنان داند كه چيزى او را به كار است تا او را به چيزى « 6 » آرزو افتد . پس خواست وى از دانش بر آن روى بود كه « 7 » داند كه هستى چنين « 8 » چيز اندر نفس خود « 9 » خير است
هامش
( 1 ) قوى ، نيرومند .
( 2 ) باء تأكيد بر سر فعل مضارع ( رك : سبكشناسى . بهار ج 2 ص 59 ) : « و تا مسطور و مقروء نباشد ( شعر ) اين معنى بحاصل نيايد . » ( چهار مقالهء عروضى چاپ نگارنده ص 47 ) . و رك : ص 112 س 1 و ح 2
( 1 ) طم : و آن صورت نيز .
( 2 ) مك 2 ، مل : كه آن چيز .
( 3 ) طم : - ما را .
( 4 ) مج ، مك 1 ، چخ : تمامى .
( 5 ) طم : غرض .
( 6 ) مك 2 ، طم ، س ، عس ، چه : - به چيزى .
( 7 ) طم : + به چيزى .
( 8 ) مك 2 : آن چنان .
( 9 ) مج ، مك 1 ، مك 2 : خويش .