بداند « 1 » فلان ستاره نخست اينجا بود باز آنجا شود و سپس چندين ساعت با فلان ستاره « 2 » قران كند و سپس چند زمان مثلا در كسوف شود ، و چندين ساعت در كسوف بماند ، آنگاه منجلى شود بىآنكه بداند كه اكنون چيست ، كه هرگاه كه داند كه اكنون چيست « 3 » ساعتى ديگر آن دانش با وى نماند ، و ديگر دانش آيد و متغيّر شود ، و اگر آن چنان كلّى داند هميشه دانش وى يكى بود كه داند سپس فلان جاى بفلان جاى بود ، و سپس آن حركت آن حركت آيد ، و پيش آن حركت و با آن « 4 » حركت و سپس آن حركت علم يكى بود و متغيّر نشود ، چنان كه خواهى اندر پيش و خواهى اندر وقت [ 1 ] و خواهى گذشته درست بود كه فلان ستاره سپس آنكه قران فلان ستاره دارد به چندين ساعت بقران فلان ستاره شود و « 5 » اگر اين گذشته بود راست بود و اگر اندر پيش « 6 » بود راست بود « 7 » و اگر اندر وقت بود راست « 8 » .
و امّا اگر گويد كه اكنون وى مقارن فلان ستاره است و فردا مقارن ديگر ستاره « 9 » بود ، چون فردا بيايد ، نشايد كه هم اين سخن گويد و راست بود ، و همچنان اندر دانش كه چون وى دانسته بود كه اكنون مقارن فلان است و فردا مقارن فلان بود « 10 » ، اگر فردا همچنين داند خطا دانسته بود .
هامش
( 1 ) اكنون ، حال .
( 1 ) طم : بداند كه .
( 2 ) طم : - ستاره .
( 3 ) طم : - كه هرگاه . . . چيست .
( 4 ) مك 2 : به آن .
( 5 ) مك 2 ، س ، عس ، چه : - و .
( 6 ) مك 2 ، س :
سپس .
( 7 ) طم : - بود .
( 8 ) مك 2 : + بود .
( 9 ) مك 2 : مقارن فلان .
( 10 ) مك 2 : - بود .