واجب همىبود « 1 » آمدن وى از وى . پس همهء چيزها را نسبت واجب است بواجب الوجود به آنكه ايشان بوى واجب شوند . پس همهء چيزها و را معلومند .
( 32 ) پيدا كردن آنكه واجب الوجود چيزهاى متغيّر را چگونه بايد كه داند تا متغيّر نشود ؟
نشايد كه علم واجب الوجود اندر زمان افتد ، تا او گويد كه اكنون چنين « 2 » است و فردا چنانست ، و و را حكم بود به آنكه وى اكنونست و و را فرداست ، و آنگاه آنچه « 3 » فرداى وى بود اكنون وى نبود « 4 » ، زيرا كه هر چه وى به چيزى عالم بود و را صفتى بود بنفس خويش جز آن « 5 » بودن اضافت وى به آن چيز و جز بودن آن چيز نه چنان چون چيزى كه براست « 6 » چيزى بود كه جز آن « 7 » نبود كه ميان وى و ميان آن چيز اضافتى « 8 » بود تا اگر آن چيز معدوم شود وى « 9 » براست وى بود ، و اكنون نه براست وى است ، هيچ تغيّر « 10 » نپذيرفته بود و ليكن « 11 » پيوندى و اضافتى كه او را با چيزى « 12 » بوده است نبود ، و ذات وى همچنان بود ، بل علم چيزى بود كه چون چيزى عالم بود وقتى بود « 13 » كه ذات معلوم بود به آنكه وى هست و آنگاه كه نبود آن بود كه ذات معلوم
هامش
( 1 ) مك 2 : كند .
( 2 ) طم : چنان .
( 3 ) مل : هر چه .
( 4 ) مك 2 ، مل ، س ، عس : نشود ؛ طم ، چه : شود .
( 5 ) مك 2 : طم ، مل ، س ، عس ، چه : - آن .
( 6 ) مك 2 : + چون .
( 7 ) عس : + آن .
( 8 ) مل : اضافى .
( 9 ) طم ، مل ، چخ : و وى .
( 10 ) مك 2 : به هيچ تغيير .
( 11 ) مج ، مك 1 : و لكن .
( 12 ) مل : چيز .
( 13 ) طم : - بود .