و ليكن « 1 » هر چيزى كه ممكن بود بنفس خويش ، واجب بود بودن و نابودن وى بسبب . پس چون و را از راه سبب دانند و را از جهت واجبى دانند ، پس ممكن را بشايد « 2 » دانستن از آن جهت كه وى واجب است .
مثال اين اگر كسى گويد كه : فلان فردا گنج يابد ، نتوانى دانستن كه يابد يا نيابد ، كه اين بنفس خويش ممكن است ، و ليكن « 3 » چون بدانى كه او را سببى افتد كه نيّت « 4 » افكند اندر دل وى تا بفلان راه شود و سببى افتد كه بر فلان خط شود و سببى افتد كه پاى بر فلان جايگاه نهد ، و دانسته باشى كه گرانى سپردن وى از استوارى آن پوشش بيشتر است .
از اينجا بدرست « 5 » بدانى كه وى بگنج رسد . پس اين ممكن را چون از جهت واجبيش « 6 » بنگرى بشايد دانستن ، و دانستهاى كه هرگز چيز « 7 » تا واجب نشود نبود . پس هر چيزى را سببى است ، و ليكن « 8 » اسباب چيزها ما را معلوم نيست بتمامى . پس واجبى ايشان ما را معلوم نيست ، و اگر بعضى اسباب دانيم غلبه گمان افتد و يقين نبود ، زيرا كه همىدانيم كه اين سببها كه دانستهايم واجب نكند بودن وى كه شايد كه سببى ديگر بايد يا شايد كه مانعى افتد . اگر اين « 9 » شايد بود « 10 » نبودى ، خود بيقين دانستيمى « 11 » ، و چون هر چه بود و را بازگشتنى است بواجب الوجود كه
هامش
( 1 ) مج ، مك 1 ، چخ : و لكن .
( 3 ) مج ، مك 1 ، چخ : و لكن .
( 8 ) مج ، مك 1 ، چخ : و لكن .
( 2 ) مك 2 : شايد .
( 4 ) طم : ثبت .
( 5 ) طم : درست .
( 6 ) س ، چه : واجبش .
( 7 ) طم ، س ، چه : كه هر چيز .
( 9 ) مك 2 : - اين .
( 10 ) مك 2 ، طم ، س ، چه : بودن .
( 11 ) مك 2 ، س ، چه : دانستمى .