ما بود و نه بر قياس علم ما ، و ديگر « 1 » كه اندر ما دو گونه علم است :
يكى بسيارى واجب كند « 2 » و يكى نكند . آنكه بسيارى واجب كند ورا علم نفسانى خوانند ، و آنكه واجب نكند و را علم عقلى خوانند ، و شرح اين هر دو سپستر بحقيقت « 3 » گفته آيد ، و ليكن « 4 » اينجا جملهاى بمثال بنماييم :
مردم عاقل كه او را با كسى مناظره بود يا مذاكره و آن كس بسيار سخنان بگويد كه آن همه را جواب بايد ، يك خاطر اندر نفس وى موجود آيد كه وى بدان يك خاطر « 5 » يقين دارد بجواب همه بىآنكه صورت جوابها اندر نفس وى جدا جدا ايستاده بوده « 6 » باشد . پس آنكه « 7 » بانديشه « 8 » و گفتار آيد از آن يكى خاطر اندر نفس صورت صورت به ترتيب همىآيد و نفس به صورت صورت صورت نگاه همىكند و بفعل و را دانش دانش همىآيد « 9 » و زبان از آن صورت حاصل عبارت همىكند ، و اين هر دو دانشاند بفعل كه آن كس كه و را خاطر پيشين افتد ؛ بيقين بود كه آن كس را همه جواب همىداند و آن دوّم نيز دانش بفعل است و آن پيشين دانش است بدان كه آغاز و سبب پيدا شدن صورتهاى عقلى است ، و اين دانش « 10 » فعلى « 11 » است ، و آن ديگر « 12 » دانش است بدان كه پذيراى صورتهاى
هامش
( 1 ) مل : دگر .
( 2 ) مل : - كند .
( 3 ) طم ، مل : بحقيقت سپستر .
( 4 ) مج ، مك 1 : و لكن .
( 5 ) مل : بذات يك خاطر ؛ طم ، مل : بدان خاطر ؛ مك 2 : بدان خاطر يك .
( 6 ) مك 2 ، طم ، مل : - بوده .
( 7 ) س ، عس ، چه : آنكه ؛ طم : آنگه كه .
( 8 ) عس : بايستد .
( 9 ) مك 2 : دانش دانش همىافزايد .
( 10 ) مج ، مك 1 : دانشى .
( 11 ) س ، چه : فاعلى ؛ مك 2 : فعل فاعلى .
( 12 ) مل : آن دگر .