و حقيقت وى از مايه جدا بود ، و همچنان سبب عالم بودن چيز آنست كه هستى وى اندر مايه نبود ، و هر گاه كه هستى مجرّد از مايهء صورت بود اندر هستى مجرّد از مايهء آن هستى علم بود ، چنان كه صورت مردم مجرّد كرده از مايهء مردم كه اندر نفس بود وى علم بود ، و چون نفس كه صورت وى خود مجرّد است از مايه و خود او مر او راست ، پس نفس « 1 » خودبخود « 2 » بنفس خود عالم است ، زيرا كه وى به آنكه از « 3 » مايه جداست - چنان كه پديد « 4 » كنيم بجاى خويش - عالم بود به آنچه از وى جدا نبود و بوى رسد و آن را « 5 » نيز كه « 6 » وى مجرّد است معلوم است مر آن را كه « 7 » از وى جدا نبود و خود از خود جدا نيست . پس خود مر خود را عالم است و معلوم است ، و واجب الوجود مجرّد است از مادّت « 8 » بغايت مجرّدى و ذات وى از خود محجوب نيست و جدا نيست . پس وى خود « 9 » مر خود را عالم است و معلوم است ، بلكه علم است « 10 » . و « 11 » مجرّد به آنكه مجرّد است آنست كه ذات وى بهر چه پيوندد علم بود ، و به آنكه خود « 12 » مجرّدى است كه از خود جدا نيست خود مر خود را عالم است و معلوم ، و بحقيقت معلوم آن بود كه علم بود ، كه معلوم تو بحقيقت آن صورت است كه از آن چيز « 13 » اندر تست نه آن چيز كه آن
هامش
( 1 ) مك 2 : - خود .
( 2 ) طم ، س ، عس ، مل : - به خود .
( 3 ) طم : - از .
( 4 ) مك 1 ، مك 2 ، مل : بديد .
( 5 ) مك 2 : + كه .
( 6 ) مك 2 : - كه .
( 7 ) طم :
- كه .
( 8 ) مل : ماده .
( 9 ) مل : - خود .
( 10 ) طم : عالمى است .
( 11 ) مك 2 ، طم ، مل : - و .
( 12 ) طم : خوديش .
( 13 ) مك 2 : كه آن چيز ؛ طم :
كه چيز ؛ مل : كه اين چيز .