پذيراى تغيّرند ، و نيز اجسام از مادّت « 1 » و صورت مركّباند و هر دو جسماند و مادّت « 2 » بنفس خويش قائم « 3 » بفعل نيست ، و صورت نيز همچنان ، و گفته بوديم كه هر چه چنين بود ممكن الوجود بود ، و « 4 » گفته بوديم كه ممكن الوجود را وجود بعلّت بود و به خود او را هستى نبود و به چيزى « 5 » ديگرش هستى بود ، و محدثى اين بود ، و نيز گفتيم كه علّتها آخر « 6 » بواجب الوجودى رسند ، و واجب الوجود يكى بود .
پس پديد « 7 » آمد كه « 8 » مر عالم را اوّلى است كه بعالم نماند و هستى عالم از وى است و وجود وى واجب است و و را وجود به خود [ 1 ] است ، بلكه وى بحقيقت هست محض است ، و وجود محض « 9 » است و همهء چيزها را وجود از وى است چنان كه مثلا آفتاب را روشنى بخودست و همهء چيزها را روشن شدن عرضى بوى است ، و اين مثل آنگاه درست بودى كه آفتاب نفس روشنى بودى قائم به خود و ليكن « 10 » نه چنين است كه روشنى آفتاب را موضوعى است و هستى واجب الوجود را موضوعى نيست ، بلكه به خود قائم « 11 » است .
( 29 ) پيدا كردن آن معنى كه مفهوم بايد كردن از معني عالمي واجب الوجود « 12 »
ترا سپستر پديد « 13 » آيد كه سبب معلوم شدن چيز آن بود كه صورت
هامش
( 1 ) بنفسه ، بذات خويش .
( 1 ) مك 1 ، مك 2 ، چخ ، ماده .
( 2 ) طم : ماده .
( 3 ) چخ : قائم .
( 4 ) مك 2 :
- گفته بوديم . . . بود و .
( 5 ) مك 2 : و به چيز .
( 6 ) مل : علتهاى آخر .
( 7 ) مك 1 ، مك 2 ، مل : بديد .
( 8 ) طم : - كه .
( 9 ) طم : و محض وجود .
( 10 ) مج ، مك 1 ، چخ : و لكن .
( 11 ) چخ : قائم .
( 12 ) مل : عالمى وى .
( 13 ) مك 1 ، مك 2 ، مل : بديد .