جزو « 1 » و بهره نيست ، و گويند « ازلى » و حقيقت وى آنست كه هستى او را آغاز نيست ، و اين هر دو گونه صفتهايىاند « 2 » كه اندر ذات بسيارى نياورند « 3 » و « 4 » ايشان چيزى نهاند اندر ذات بلكه « 5 » يا پيوندند و پيوند معنيى بود عقلى نه چيزى بود اندر ذات ، يا نفى و سلب كه وى نه هستى صفتهاى بسيار بود بلكه بر گرفتن صفتهاى بسيار بود ، و ليكن « 6 » نام و هم افكند كه آنجا صفتى است اندر ذات ، چنان كه كسى را « توانگر » خوانند ، اين نام و را از جهت چيزى ديگر بود كه و را با وى پيوند است نه صفتى بود اندر ذات ، و چنان كه گويند « درويش » ، كه « 7 » اين و را سبب نابودن چيز « 8 » بود نه از جهت صفتى اندر ذات ، و اين معنى كفايت است .
( 27 ) پيدا كردن آنكه واجب الوجود يكى بود بحقيقت و همهء چيزها را وجود از وى بود « 9 »
زيرا كه وى يكى بود بحقيقت - چنان كه گفتيم - و همهء چيزهاى ديگر بمانند نا « 10 » واجب الوجود ، پس همه ممكن الوجود بوند ، و همه را علّت بود ، و علّتها « 11 » نامتناهى نهاند ، پس يا باوّل رسند و آن اوّل واجب الوجود
هامش
( 1 ) مك 2 : جزء .
( 2 ) مك 2 : صفتهااند ؛ طم : صفتهاىاند .
( 3 ) مك 2 :
نياورد .
( 4 ) طم : كه .
( 5 ) طم : + يا نفىاند .
( 6 ) مج ، مك 1 ، چخ :
و لكن .
( 7 ) مك 2 : و .
( 8 ) مك 2 : چيزى .
( 9 ) طم : است .
( 10 ) مج ، مك 1 ، تا ؛ مك 2 ، مل : با . متن تصحيح چخ است .
( 11 ) طم :
و علتهاى .